***ღღ***Sad most of the night ***ღღ***

 

در دنیای دوستی همه روابط عاشقانه و بی عیب و ایراد است اما در زندگی مشترک این عشق ها کم رنگ شده و عیب ها خود را نمایان می‌سازند. بسیاری از جوانان تصور می‌کنند که زندگی مشترک و شرایط به وجود آمده در زمان ازدواج مانند شرایطی است که در زمان دوستی یا نامزدی بین دو طرف حاکم بوده است و مقایسه بین این دو شرایط برای تعدادی از زوج ها باعث شده تا بدبینی خاصی نسبت به زندگی مشترک داشته باشند. در حالی که دنیای دوستی و نامزدی دنیای بسیار متقاوتی از زندگی مشترک می‌باشد.

دنیای دوستی دنیای رویاها و ایده آل هاست در حالی که زندگی مشترک دنیایی کاملا حقیقی و ملموس است. دنیایی که در آن خوبی ها و بدی ها در کنار یکدیگر است و تنها می‌توان با تلاش و کوشش و صبوری دنیای ایده آلی ساخت. دنیای دوستی سراسر شیرینی، امید و شرایط مطلوب است. اینجا مرد مورد علاقه ات کاملا در اختیار توست. برای با تو بودن به اندازه کافی فرصت دارد تنها به تو می‌اندیشد و به همه خواسته هایت تن در می‌دهد. زن مورد علاقه ات به همان گونه است که تو می‌خواهی، تنها به فکر توست و برای رضایت و خوشنودیت تلاش می‌کند.

در زمان دوستی از گذشته خود به راحتی صحبت می‌کردی، از همه خواسته هایت بی پرده سخن به میان می‌آوردی و احساس می‌کردی که گذشته و حالت از خودت می‌باشد. و آزاد هستی تا در انتخاب خود تجدید نظر کنی. همه چیز را عاشقانه می‌نگریستی و از کمی ها و کاستی ها به راحتی می‌گذشتی چون باور داشتی که باید این زندگی رویایی را شیرین نگاه داشت و برای شیرین بودن آن باید از عیب ها گذشت. اما همین که وارد زندگی مشترک می‌شوی شرایط کاملا تغییر می‌کند. اینجا دیگر صحبت از تحمل کردن است. اینجا صحبت از یک عمر زندگی است. اینجا خوبی و بدی، شیرینی و تلخی و زشتی ها و قشنگی ها در کنار همدیگر است. در دنیای دوستی محبوب تو خود را به شکلی ایده ال به تو ارایه می‌کرد اما در زندگی مشترک تو باید از او یاری ایده آل بسازی.

دنیای دوستی دنیای نیاز های عاطفی، و نیازهای غریضی است. در این دنیا برای رسیدن به خواسته هایت باید محبوب و مطلوب دوستدار خود باشی. اینجا رفع نیاز هایت در ردیف اول اولویت های زندگیت می‌باشد بنابراین خود را برای برآورده شدن نیاز های عاطفی یا دیگر نیاز های غریضی خود آماده می‌کنی. اما در زندگی مشترک با برآورده شدن این نیازها، مسائل دیگری در اولویت زندگی قرار می‌گیرند. و مردان براساس ساختار مغزی و نوع وظیفه ای که در طول تاریخ آفرینش بر عهده آنها گذاشته شده کار و موفقیت های اجتماعی خود را در راس همه امور قرار می‌دهند. اما زنان ایده آل ترین شرایط زندگی برای آنها زمانی بود که مرد مورد علاقه شان تنها به آنها فکر می‌کرد و هیچ چیز جز زن محبوب شان در اولویت کار آنان نبود.

اما با ادامه زندگی و هویدا شدن نیاز های اساسی دیگر مرد، زنان از رابطه معشوقانه خود سر خورده شده و تصور می‌کنند که: محبت و عشق مرد مورد علاقه آنها کم رنگ شده است. بنا براین نسبت به همه روابط مشترک حساس شده که این حساسیت تصور سلطه طلبی و زیاده خواهی زنان را در افکار مردان پرورش می‌دهد و این مسئله خود باعث می‌شود تا در برابر نیاز عاطفی و احساسی زنان واکنش های منفی از خود بروز دهند. اینجا یک رابطه ساده وعاطفی تبدیل به رابطه ای پیچیده و پر از شک و ظن می‌شود که حل آنها تنها به دست روانکاوان متبحر انجام می‌پذیرد.

بزرگترین اشتباه زنان در این مرحله از زندگی این است که به حساسیت های خود دامن بزنند. یا بین خود و محبوبشان فاصله ایجاد کنند. یا تصور کنند که اگر با مردی دیگر ازدواج می‌کردند عشق آنها همیشه پر رنگ و ثابت بود. در حالی که همه مردان برای آشنا شدن به روحیات زنان و تطبیق دادن روحیات خود با زنان مورد علاقه شان نیاز به کسب مهارت عشق ورزی دارند که این وظیفه اصلی هر زنی است که مرد مورد علاقه خود را در مهارت بیان احساسات درونی و عشق ورزی متبحر کند.

او باید خود را به مرد مورد علاقه خود نزدیک تر کرده و به او بفهمانند که من یک زنم. من کانون عشق و عاطفه هستم. من دوست دارم وقتی با من زیر یک سقف هستی دنیای مردانه خود را فراموش کنی و چون من تو هم به یک کانون عشق و محبت تبدیل شوی. همچون زمانی که آرزوی با هم بودن را در سر می‌پروراندیم. محبت تو برای من تنها زمانی که نیاز جنسی داری برایم کافی نیست بلکه من باید دایم و پیوسته از تو انرژی محبت و عشق بگیرم تا بتوانم شاداب و با طراوت زندگی کنم.

زنان تصور نکنند که تنها با بیان یک بار این جملات وظیفه آموزش مرد مورد علاقه خود را به پایان رسانده اند. بلکه این کار نیاز به پشتکار و به کار گرفتن فنون و جذابیت های زنانه است. چون مردان وظیفه مهارت عشق ورزی و بیان احساسات خود را فراموش می‌کنند چون این وظیفه اصلی آنها نیست و نیمکره مغز آنان که وظایف غیر احساسی و عاطفی را به عهده دارد بزرگتر از نیمکره مغزی است که وظیفه عاطفی و احساسی را به عهده دارد. در ضمن مردان موجودات تنوع طلبی هستند که اگر آنان را رها کنید زنی دیگر را همچون شما اسیر نیازهای عاطفی و جنسی خود می‌کنند.

در دنیای دوستی همه روابط عاشقانه و بی عیب و ایراد است اما در زندگی مشترک این عشق ها کم رنگ شده و عیب ها خود را نمایان می‌سازند. در این نوع زندگی باید از خرد و اندیشه کمک گرفت و به خود و محبوبمان بفهمانیم که هر انسانی دارای معایب و محاسنی است و پیدا کردن فردی که فقط خوبی در او باشد محال است همانطور که خودم یا شما دارای نقاط ضعف و عیب هایی هستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1391ساعت 18:39  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

دارم دق می کنم ، تحمل ندارم
دیگه خسته شدم ، دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم
همش فکر توام ، همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام
برات گریه کنم ، فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر می زنه
تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم ، کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم ، خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده
به کی بگم یکم نازم کنه که بم نخنده

بدونه تو با کی حرف بزنم ، دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی ، به شوق کی بمونم

به جونه چشمات از تموم این زندگی سیرم
تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1391ساعت 18:38  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

یه وختا اینقد آدم زندگی ایش غمناک میشه که دوس داره یکی یوهو بگه....کاااااات.... عالی بود عالی... خسته نباشین بچه ها... واسه امروز بسه!
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1391ساعت 12:24  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 


کلامی از شیخ بهایی:

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:
اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !
اگر کم کار کند، میگویند تنبل است !
اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند !
اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است !
اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است !
اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست !
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است !
و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین !
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد
و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود.



نظر گاندی در مورد هفت چیزی که بدون هفت چیز دیگر خطرناک هستند:

ثروت بدون زحمت
دانش بدون شخصیت
علم بدون انسانیت
سیاست بدون شرافت
لذت بدون وجدان
تجارت بدون اخلاق
و عبادت بدون ایثار

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد. اعتقاد بر این است که وی این موارد را در جست و جوی خود برای یافتن ریشه های خشونت شناسایی کرد. در نظر گرفتن این موارد، بهترین راه جلوگیری از بروز خشونت در یک فرد و یا جامعه است.


جملاتی زیبا درباره تجارت:

درآمد: هیچگاه روی یک درآمد تکیه نکنید، برای ایجاد منبع دوم درآمد سرمایه گذاری کنید.
خرج: اگر چیزهایی را بخرید که نیاز ندارید، بزودی مجبور خواهید شد چیزهایی را بفروشید که به آنها نیاز دارید.
پس انداز: آنچه که بعد از خرج کردن می ماند را پس انداز نکنید، آنچه را که بعد از پس انداز کردن می ماند خرج کنید.
ریسک: هرگز عمق یک رودخانه را با هر دو پا آزمایش نکنید.
سرمایه گذاری: همه تخم مرغ ها را در یک سبد قرار ندهید.
انتظارات: صداقت هدیه بسیار ارزشمندی است، آن را از انسانهای کم ارزش انتظار نداشته باشید.


رازی جادویی در انسان:

یك راز جادویی در وجود انسان هست که می توان به او تکنیک ساده گرفتن یا آسان گیری لقب داد و اینکه بسیاری از مردم از جواب دادن به مسایلی که طی روز با آنها درگیر می شوند، عاجزند، فقط و فقط به خاطر اینکه تصورشان از مشکل از خود مشکل بزرگتر است.
میگن در مسابقه ای از یک دانشمند ریاضی پرسیدند ۲ به علاوه ۱ چند میشه...!؟‌ از اونجایی که طرف یک ریاضیدان بزرگ بود و فکر می کرد باید نکته غریبی در مسئله باشه، یک هفته وقت خواست تا به مسئله فکر کنه، روزها و شب ها بدنبال جواب گشت و یک هفته بعد با کوهی از جواب های پیچیده برگشت (۲ به علاوه ۱ میشه ۲۱ ، یا ۱۲، و یا اگر اینطور باشه، میشه ...) . اما در همین حین، یک کودک دبستانی آرام گفت ۳، و جایزه را برد.
واقعا گاهی اوقات دانش زیاد به خودی خود مانعی موثر برای یافتن پاسخ مجهولات می شود. و بقول انیشتین : اگر نتوانید یک مساله پیچیده را به زبان خیلی ساده برای خودتان و دیگران توضیح دهید آن مسئله را از اساس نفهمیده اید.


کلامی شایسته از مولانا:

در جهان تنها یك فضیلت وجود دارد
و آن آگاهی است و تنها یك گناه و
آن جهل است


یک رباعی زیبا از خیام:

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلوم نیست
کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه


جملاتی ماندگار از سهراب:

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.



دکتر علی شریعتی:

همه بشرند اما فقط بعضی ها انسـان اند ...

بیل گیتس:

من در رقابت با هیچکس جز خودم نمیباشم. هدف من مغلوب نمودن آخرین کاری است که انجام داده ام.

آرتور کلارک:

تنها راه کشف ممکن ها، رفتن به ورای غیر ممکن ها است.

ژوبرت:

برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم
اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم، احتیاج به جوانی دارم.

 

http://www.kocholo.org/img/images/7gsg7z50ini5fuewk3b5.jpg


چرچیل:

بزرگترین درس زندگی اینست که گاهی احمق ها درست می گویند.

جک لندن:

هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری، آرزوی دیگران است؟!

جااولیور هاینز:

مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی بوجود می آورند که نامش تقدیر است.

باس:

بزرگترین بدبختی آن است که طاقت کشیدن بار بدبختی را نداشته باشیم.

موریس مترلینگ:

آدمی ساخته ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشیده است.

آنتوان چخوف:

دانشگاه تمام استعدادهای افراد، از جمله بی استعدادی آنها را آشکار میکند.

نیچه:

آنکه می خواهد روزی پریدن آموزد، نخست می باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند.

لارنس استرن:

اگر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس می‌کند سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمی‌رسی.

لویی فردینان سلین:

هرگز فوراً بدبختی کسی را باور نکنید، بپرسید که می تواند بخوابد یا نه؟
اگر جواب مثبت باشد، همه‌ چیز روبراه است. همین کافی است!


ژان پل سارتر:

به چه دردم می خورد که دوستم بدارند؟ اگر تو مرا دوست بداری لذتش را تو می بری نه من.

میلان کوندرا:

این دشمنان نیستند که انسان را به تنهایی و انزوا محکوم می کنند بلکه دوستانند.

وین دایر:

باید در زندگیتان چیزی وجود داشته باشد که به خاطر آن از بستر خارج شوید!

آلدوس هاکسلی:

یکی از فواید اصلی رفیق این است که جور تلافی هایی را که می خواهیم ولی نمی توانیم سر دشمنانمان درآوریم بکشد!

آلبر کامو:

همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته است بیگانه می یابد!

والتر بنیامین:

اینكه همه‌ چیز به روال همیشگی پیش می‌رود، خود همان فاجعه است!

ماکسیم گورکی:

انسان بـا مقاومتی کـه در مقابل محیط می کند خـود را می سازد.

دکتر علی شریعتی:

مادرم می گفت: عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب
اما هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام


خورخه لوئیس بورخس:

همیـشه توان این را داشته باش تا از كسی یا چیزی كه آزارت می دهد بـه راحتی دل بكنی!

ریچارد براتیگان:

جهنمی بدتر از آن نیست، كه مدام به یاد بیاوری بوسه ای را كه اتفاق نیفتاده است!

گابریل گارسیا مارکز:

شوهر کردن بخاطر پول و بی عشق بدترین نوع خودفروشی است ...

آرتور شوپنهاور:

انسان های وحشی یکدیگر را می خورند و انسان های متمدن، یکدیگر را فریب میدهند.

آلبر کامو:

کسانی که مدعی اند همه چیز را می دانند و همه چیز را می توانند درست کنند، سرانجام به این نتیجه می رسند که همه را باید کُشت...!

توماس ادیسون:

زنها اختراعهای بزرگی نكرده اند، اما مخترعان بزرگ را پرورش داده اند..

مارسل پروست:

زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می‌دارد. هیچ چیزی دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونی آدم‌ها و ثبات خاطره نیست.

رومن گاری:

پیش از آنکه کسی در راه خیانت گام بردارد، لازم است که عشق فراوانی را بیهوده هدر داده باشد.

كــوروش بزرگ:

من با هیچكــس بر سر آیین و باوری كه دارد نمی جنگم
چرا كه خـــدای هر كس همانیست كه خـــرد او می گوید


گویند اسكندر قبل از مرگ وصیّت كرد:

هنگام دفنم دست راست مرا بیرون از خاك بگذارید، پرسیدند چرا ؟
گفت : میخواهم تمام دنیا بدانند كه اسكندر با آن همه شكوه و جلال دست خالی از دنیا رفت.


متنی تامل برانگیز از یک ناشناس:

فرزند عزیزم
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی
اگر هنگام غذا خوردن، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
به یاد بیاور، وقتی کوچک بودی، مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم
وقتی نمی خواهم به حمام بروم، مرا سرزنش نکن
وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز، سئوالاتی می کنم با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی، حافظه ام یاری نمی کند، فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده ... همانگونه که تو اولین قدم هایت را در کنار من برداشتی
زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم، عصبانی نشو ... روزی خود می فهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو
یاریم کن، همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو، این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم، دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1391ساعت 13:7  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 


مـوضــوع انـشـاء :

تـعـطـیـلـات خـود را چـگـونـه گـذرانـدیـد ؟

- بـه نـام خـدا


- فـرسنــــگ هـا دور از آغـوشـش . ...
حــس ایـنـکـه کـسـی کـه بـهـت نـفـس مـیــبــخـشـه دوســت داره

چـقـدر مـیـتـونــه آرامــش بــخــش بـاشــه

مـدیـونـتـم بـخـآطـر تـمـومـه روزآی خـوبـی کـه بـه زنـدگیــم بـخـشـیـدی. . . .

تـو قـشـنـگـی مـث اون شـب کــه خـدآ ســــتــ ــآره هـآشـو دورهـ هـم نـشـونـده بـود . . . و تــو سـتـآره ی دور از مـن شــدی ...

نـمیـگم آشــتـی بـکن امــآ بــدون٬ تـو از اون عـروسـکـی کـه مـآمـآنـم واسـم خـریـده بـود

یـآ از اون شـلـوآر کـوتـآه کـه خـوآهـرم تــآ سـآقـشـو بـریـده بــود

عـزیـز تـریـنـی

حـتـی از کـیـف کـلـآس اولـم . .
az dustam melina
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1391ساعت 1:7  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

نامت چه بود؟   آدم


فرزند؟ من را نه مادریست نه پدر،بنویس اولین یتیم خلقت...


محل تولد؟  بهشت پاک


اینک محل سکونت؟ زمین خاک...


آن چیست بر گردن نهادی؟   امانت است


قدت؟  روزی چنان بلند که همسایه ی خدا... اینک به قدر سایه ی بختم


اعضای خانواده؟   حوا ی پاک،قابیل خشمناک،هابیل زیر خاک


روز تولدت؟   روز جمعه به گمانم روز عشق...


رنگت؟   اینک سیاه زشرم آن گناه...


چشمت؟    رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان


وزنت؟    نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست،نه آن چنان وزین که نشینم به روی خاک


جنست؟  نیمی مرا ز خاک،نیمی دگر خدا...


شغلت؟  در کار کشت امیدم


شاکی تو؟ خدا


نام وکیل؟  آن هم فقط خدا...


جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه


تنها همین؟  همین


همدستت در گناه؟   حوای آشنا


ترسیده ای؟   کمی                        زچه؟که شوم اسیر خاک


آیا کسی به ملاقاتت آمده؟ بلی               که؟  گاهی فقط خدا...


داری گلایه ای؟   دیگر گلایه نه...ولی،


ولی چه؟   حکمی چنین آن هم بدین گناه؟


دل تنگ گشته ای؟   آری زیاد


برای که؟ تنها خدا...


آورده ای سند؟   بلی                    چه؟ دو قطره اشک


داری تو ضامنی؟   بلی                   که؟  تنها کسم خدا...


در آخرین دفاع؟   میخوانمش چنان که اجابت کند مرا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1391ساعت 0:44  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1391ساعت 11:30  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

براي ديدن ادامه عكسها و دانلود روي اين عكس كليك كنيد

 گفتگويي خواندني و جالب با يكي از ميلياردر ترين هاي ايران

اگر نخستین سال های زندگی مشقت بار این تاجر فرش و مولتی میلیاردر ایرانی را در نظر بگیریم و آن را با موقعیت كنونی اش قیاس كنیم، شگفت زده خواهیم شد...


سی كه در هفت سالگی و از همان روز اول مدرسه، مجبور می شود پشت دار قالی بنشیند، اكنون با اتكا به خلاقیت و كار طاقت فرسای خودش، یكی از بزرگ ترین تاجران فرش در دنیا است و به قول خودش هربار كه برای خرید به بازار تبریز می رود، این بازار را تكان می دهد. آن هم در هنگامه ای كه بحران در تار و پود تولید و تجارت فرش دستباف ایران تنیده شده و آمار رسمی دال بر كاهش 33درصدی صادرات این محصول ملی در ماه اول سال جاری است.

من "احد عظیم‌زاده" هستم. در 10 آذر 1336 در ده اسفنجان در شهرستان اسكو متولد شدم. هفت ساله بودم كه پدرم را از دست دادم و یتیم شدم. امكانات مالی‌مان اجازه نمی‌داد به مدرسه بروم و فقط پس از رفتن به كلاس اول مجبور شدم پشت دار قالی بنشینم و قالیبافی كنم. تا 13 سالگی روزها قالی می‌بافتم و شب‌ها درس می‌خواندم. چاره‌ای نبود، وسع مالی ما جز این اجازه نمی‌داد.

http://www.kocholo.org/img/images/0tfqoi9bbz0mzhbz12kl.jpg

خاك خوردم و زحمت بسیار كشیدم. در سال 2 بار بیشتر نمی‌توانستیم برنج بخوریم. یك بار روز 21 ماه رمضان و بار دوم شب چهارشنبه‌سوری. آرزو داشتم یا خلبان شوم یا پولدار و برای رسیدن به این آرزوها بسیار زحمت كشیدم.

كارم را با به دوش كشیدن پشتی و قالی‌های كوچك و بردن آن از اسفنجان یا اسكو برای فروش آغاز كردم. در آغاز كار از هركدام از آنها یك یا دو تومان (نه هزار یا 2هزار تومان) سود می‌كردم. پنج سال اینچنین سخت كار كردم. بسیار دشوار بود. اما پشتكار و اعتقاد به هدف با توكل به خدا تحمل سختی‌ها را آسان می‌كرد. در 18 سالگی توانستم 20 هزار تومان پس‌انداز كنم، اما فشارها همچنان ادامه داشت تا این‌كه مجبور به ترك تحصیل شدم.

غصه یتیمی چون باری سنگین به دوشم بود. (بغض می‌كند) یتیم هیچ‌كس را ندارد. كارمند، كارگر، بانكی، كاسب و هركس دیگری شب كه به خانه‌اش می‌رود دستی به سر و روی بچه‌اش می‌كشد. اما یتیم این محبت بزرگ را ندارد. شب‌ها، شب‌های جمعه پاهایش را در بغل می‌گیرد و به انتظار می‌نشیند. در انتظار آن كس كه دستی به سرش بكشد...

در این فكر بودم كه سرمایه‌ام را افزایش بدهم تا بتوانم كاری بكنم. می‌خواستم یك كارگاه فرشبافی راه بیندازم. سراغ پسرعموی پدرم رفتم و از او 20 هزار تومان قرض كردم و 60 هزار تومان هم از بانك وام گرفتم. سرمایه‌ام شد 100 هزار تومان یعنی به اندازه یك تراول صد تومانی امروزی.

وقتی این پول دستم آمد تازه به فكر افتادم كه چه بكنم. چه ایده جدیدی داشته باشم؟ ماه‌ها فكر كردم. آن روزها چون انقلاب پیروز شده بود تا 2 سال به هیچ ایرانی پاسپورت نمی‌دادند. در این مدت فكر كردم و فكر كردم تا به این نتیجه رسیدم كه با صادرات كارم را شروع كنم.

اما هیچ اطلاعاتی نداشتم. شنیده بودم آلمان مركز تجارت فرش است. ویزا گرفتم و به هامبورگ رفتم و در یك مسافرخانه یا پانسیون مستقر شدم. به سالن‌ها و انبارهای فرش آنجا سرزدم و با سلیقه‌ها آشنا شدم. آنجا به من گفتند ثروتمندان برای خرید فرش به سوئیس می‌روند. ویزای 15 روزه سوئیس گرفتم و به ژنو رفتم.

زبان هم نمی‌دانستم. در یك هتل با تاجری آشنا شدم و او ایده اصلی را به من داد: فرش گرد بباف. در آن دوران در ایران فرش گرد بافته نمی‌شد و كیفیت تولید فرش و رنگ‌بندی‌ها هم مناسب نبود. چای و قهوه‌ام را خوردم و همان روز به ایران برگشتم. به ده خودمان آمدم و ساختمانی اجاره كردم. دستگاه خریدم، با 10 درصد نقد و بقیه اقساط. ابریشم هم قسطی خریدم. انسان باید ریسك‌پذیر باشد و من هم ریسك كردم. با دست خالی و از هیچ.

شروع به بافتن فرش گرد كردم و چند نمونه كه بیرون آمد سر و كله تاجران آلمانی پیدا شد و آنان به اسفنجان آمدند. باور می‌كنید یا نه؟ در اولین معامله 6.5 میلیون تومان نقد پرداختند و شش میلیون تومان هم چك دادند! آن شب از شدت هیجان نخوابیدم. احساس آن شب را خوب به خاطر دارم. سرمایه 100 هزار تومانی من كه 80 هزار تومانش قرض بود در كارخانه اجاره‌ای اینچنین سودی نصیب من كرده بود، در اولین قدم... كسب و كارم رونق گرفت و صادراتم را به آلمان، ایتالیا، سوئیس، انگلیس، بلژیك و دیگر كشورها آغاز كردم.

بسیار سفر كردم و ایده‌های جدید دادم. از موزه‌های فرش كشورها بازدید می‌كردم و از طرح‌ها اقتباس یا از آنها عكس می‌گرفتم و با الهام از آنها و تلفیق طرح‌ها، ایده‌های نو بیرون می‌دادم. در این مدت سلیقه مشتریان را شناختم. اصول كار خودم را پیدا كردم. من شریك ندارم. هیچ‌گاه نداشته‌ام و نخواهم داشت. اگر شریك خوب بود، خدا برای خودش شریك می‌گذاشت.

اصل دیگر من احترام به مشتری است، هر كه می‌خواهد باشد. پیش مشتری مثل سربازی كه جلوی تیمسار خبردار می‌ایستد، با احترام می‌ایستم. اتكای خودم اول به خدا و دوم به ایده و تفكر و پشتكار و ریسك‌پذیری خودم است. بسیار ریسك می‌كنم، بسیار.

كمی بعد در بازدید از هتل‌های معروف جهان تصمیم گرفتم وارد كار ساخت بزرگ‌ترین پروژه هتل كشور شوم. تاكنون 180 میلیارد تومان در این پروژه سرمایه‌گذاری كرده‌ام. تمام مصالح این پروژه خارجی و بهترین است. سنگ برزیل، شیشه بلژیك، دستگیره در انگلیس و تاسیسات آلمانی است. كابین چهار آسانسور نیز از طلای 18 عیار است.

پروژه قو الماس خاورمیانه در سلمانشهر مازندران

http://www.kocholo.org/img/images/kj3tlctykk9am4muudxv.jpg


این هتل 340 واحد مسكونی در 25 طبقه، هفت طبقه سالن ورزشی، 34 طبقه هتل، 7 رستوران روی دریاچه، 10 هزار متر شهر آبی، 70 هزار متر زمین آمفی‌تئاتر، 90 هزار متر زمین گلف و 2 باند هلیكوپتر دارد. فقط قرارداد نورپردازی این پروژه با فرانسوی‌ها 9 میلیون دلار است. این پروژه آبروی كشور است و من با افتخار روی آن سرمایه‌گذاری كرده‌ام. من ایران را دوست دارم. بروید بگردید حتی یك دلار و ریال در خارج كشور ندارم و سرمایه‌گذاری یا ذخیره نكرده‌ام .

می‌پرسید چه احساسی نسبت به پول دارم؟ پول دیگر مرا ارضا نمی‌كند. هدف من كارآفرینی است. تنها در پروژه آن هتل 600 نفر به طور مستقیم كار می‌كنند. من 2 بار برنده تندیس الماس بزرگ‌ترین بیزینس‌من جهان شدم و بزرگ‌ترین صادركننده فرش كشور هستم. اما می‌دانید بزرگ‌ترین افتخار من چیست؟ "یتیم‌نوازی".

افتخار می‌كنم 2 سال خیر نمونه كشور شدم. افتخار می‌كنم جزو 100 كارآفرین برتر كشور هستم. دوست دارم اشتغالزایی كنم. دوست دارم سفره مرتضی علی باز كنم، معتقدم خدا من را وسیله قرار داده است. هم‌اكنون 1070 بچه یتیم را زیر پوشش دارم و با خودم پیمان بستم تا عمر دارم هر سال 100 بچه به آنها اضافه كنم. وصیت كرده‌ام وقتی مردم تا 10 سال بعد از عمرم هر سال 100 بچه یتیم اضافه شود و مخارج همه یتیم‌ها را از محل ارثم بپردازند.

بعد از 10 سال هم اگر بازماندگانم لیاقت داشتند، راه من را ادامه می‌دهند. سفره كه می‌اندازیم برای یتیم‌ها و می‌آیند و غذا می‌خورند، كیف می‌كنم. گریه می‌كنم و حال می‌كنم.

در یك مراسمی بچه‌ها دورم جمع شده بودند و هر كس چیزی می‌خواست. در این میان دختربچه‌ای به من نزدیك شد و به جای آن كه چیزی بخواهد، فقط خواست دستم را ببوسد. مهرش بدجور به دلم نشست. خواستم فردا بیایند دفترم. آن دختر الان دخترخوانده من است. روی پایم نشست و بابایی صدایم كرد. من به هر دخترم 50 میلیون تومان جهاز دادم و مقرر كردم به این یكی 100 میلیون تومان جهاز بدهند. این دست خداست كه مهر این دختر را به دل من انداخت. یتیمی سخت است. بهترین ساعات عمر من زمانی است كه در خدمت یتیمان هستم. پول را برای چه می‌خواهیم؟ خدا به ما داده و ما هم باید به بقیه بدهیم.

ما وسیله هستیم. باید بخشید و بی‌منت و زیاد بخشید. این توصیه من به همكارانم است. من از زیر صفر شروع كردم. توصیه من به جوانان این است كه منطقی فكر كنند. این گونه نبوده كه شب بخوابم، صبح پولدار شوم. خاك خوردم و رنج كشیدم و آثار این رنج هنوز در من هست. امیدشان به خدا و فكر و بازوی خودشان باشد. درستكار باشند و تلاش و تلاش و تلاش كنند. این فرمول من است...

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1391ساعت 14:32  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

لعنت به من چه ساده دل سپردم لعنت به من اگر واسش میمردمدست منو گرفتو بعد ولم کرد لعنت به اون کسی که عاشقم کردیکی بگه که ماهه من کی بودهمسببه گناهه من کی بودهسهم من از نگاهه تو همین بودعشق تو بدترین قسمت بهترین بودتو دل بارون منو عاشقم کرد بین زمین و آسمون ولم کردیکی بگه چه جوری شد که این شدسهم تو آسمونو من زمین شدلعنت به من چه ساده دل سپردم لعنت به من اگر واسش میمردمدست منو گرفتو بعد ولم کرد لعنت به اون کسی که عاشقم کرد
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1391ساعت 13:37  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

لحظه اي كه به تو دل بستم
از تو پرسيدم ، تو مني يا من تو ؟
و تو گفتي هر دو
من به تو پيوستم گفتم اي كاش پناهم باشي
همه جا و همه وقت دست تو در دستم تكيه گاهم باشي
و تو گفتي هستم ، تا نفس هست كنارت هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 12:35  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

سلام کافه چي..

امشب نهقهوه ميخورم نه حتي چيز ِ ديگري

فقط برايش يک پيغام دارم !

اگر آمد به او بگو !

فلاني گفت :

تو که باشي مرا هيچ باکي از هيچ جاده اي نيست ،

با تو تا نا کجا هم مي آيم ،

حتي تا پشت ِ کوه ِ قاف !

تو فقط باش ،

همين !

zutnfkw5rii24yfa31ua.jpg

صبرت که تمام شد نرو...

معرفت تازه از آن لحظه آغاز ميشود

zutnfkw5rii24yfa31ua.jpg

شب بود

چشمهاي ساکتم را بستم

به اين اميد که وقتي چشم باز ميکنم

تو باشي....

نگران نباش..صدسال ديگر سني نيست!

vd8geutd6r3ff275rzs7.jpg

همیشه درد از دیگران است ، گاه از نبودنشان ، گاه از بودنشان

ppzj98iadah5jmeuq9z.jpg

دلم را مبتلایت کرده بودم خودم را خاک پایت کرده بودم ندانستم بی وفا هستی وگرنه همان اول رهایت کرده بودم !

5jlilk55qoa1v2j7uo8h.jpg


بوي کافور ميده دستم ، چقد از ترانه دورم !

ميزنه نبضِ نفسهام ، اما من زنده بگورم !

وقتِ غيبتِ نگاهت ، زندگي آينه ي مرگه !

گُلِ نيلوفرِ رؤيا ، زيرِ رگبارِ تگرگه !

با تو درياي غرورم ، اما بي تو دريا تشنه س !

بي تو سينه ي سکوتم ، تشنه ي تيغه ي دشنه س !



هم طلوعُ هر غروبي !


بَدي اما خيلي خوبي !


واسه اين زانو شکسته ،


يه طلسمِ نقره کوبي !



وقتي ميرسم به آخر ، توي دالونِ يه بُنبست ،

دَمِ آخرِ سقوطم ، اوجِ غيبتِ يه همدست ،

تو مثه يه نردبومي ، که مياد از دلِ خورشيد !

باز ميشه صدتا گذرگاه ، توي آينه ي چشات ديد !

بيا ! خاتونِ قديمي ! يه ترانه مهمونم کن !

يه حصيرِ کهنه ام من ، قاليِ سليمونم کن !



هم طلوعُ هر غروبي !

بَدي اما خيلي خوبي !

واسه اين زانو شکسته ،

يه طلسمِ نقره کوبي !

يغما گلرويـي

9x8xoydebkhouso4pdvo.jpg




+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1391ساعت 19:9  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

بر لبم کس خنده ای هرگز مدید الا مگر در میان گریه بر احوال خود خندیده ام

bdy1pkh7t59j80k97luh.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1391ساعت 19:1  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

 اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، 
 
به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. 

همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این 

غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. 

مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری 
بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود 
و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ... . همراه با عشق
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1391ساعت 9:15  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

 - با اعلام اینکه آیا سیگار می کشید یا الکل مصرف می کنید و ... می توانید میزان طول عمر خود را به صورت تقریبی بدست بیاورید.

طرز استفاده از سایت :

- در ابتدا شما باید تاریخ تولد میلادی خود را وارد کنید.

- سپس به سوالات پاسخ بدین. برای هر سوال گزینه ای وجود داره.

- در نهایت دکمه ی Calculate رو کلیک کنید.



http://www.findyourfate.com/deathmeter/deathmtr.html

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 15:16  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

اگر روزی بر سر مزارم آمدی


یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری


کمی از خودت بگو


کمی از عشق تازه ات بگو


بگو که بیشتر از من دوستت دارد


بگو که دشت شقایق مسافر دیگری هم دارد


نگاهی به شمع نیمه جان  مزارم کن


سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن


با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد


ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد


می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند


می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند …

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 19:55  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 


یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.

مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.

مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد .

پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و

از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.

تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...

آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.

كشاورزي که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید،

به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.

پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد

پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،

این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستن

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 21:11  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

من به آغاز زمين نزدیکم

نبض گل ها را می گيرم.

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشيا جاری است.

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق، سرف هاش ميگيرد.

روح من بيکار است:

قطره های باران را، درز آجرها را، میشمارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقيقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدم بيدی، سایه اش را بفروشد به زمين.

رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.

هر کجا برگی هست، شور من می شکفد.

سهراب سـپهري

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 21:11  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

جایی هست که دیگه کم میاری

از اومدن ها , رفتن ها , شکستن ها . .. .

جایی که فقط میخوای یکی باشه ، یکی بمونه نره

واسه همیشه کنارت باشه

من الان اونجام .....!

... تو کجایی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 20:36  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

دیـــــگر بتــــو فکـــر نـــمیـــکنـــم ....

گنـــاه اســـت ...

چـــــشم داشــــتن به مــــالِ غــــریبــــه هــــا...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 17:19  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

براي ديدن ادامه عكسها و دانلود روي اين عكس كليك كنيد


سالهاست که مرده ام

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد،

نه شمارش ستاره ها تسکینم...

چرا صدایم کردی ؟

چرا ؟



بــی شــــکـــــ . . .

جهــــان را بـــه عشــــق کســی آفـــریـــده اند

چـــون مـــن کـــه آفـــریـــده ام از عشـــــق

جهـــانی بـــرای تـــــو. . .




شب در چشمان من است

به سیاهی چشمهایم نگاه کن

روز در چشمان من است

به سفیدی چشمهایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

به چشمهای من نگاه کن

چشم اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت





صـدای پای تو که می روی

صـدای پای مــرگ که می آید . . . .

دیـگر چـیـزی را نمی شنوم !

...

از شوق به هوا

به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 17:7  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد...

http://koumeye-eshgh.persiangig.com/image/%D8%A7%DA%AF%D8%B1%20%D9%85%DB%8C%20%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C.jpg
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 17:31  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

امروز بدترين روزم بود از اول عيد يه روز خوش نداشتم امروز هم كامل شد

ديگه هيچ كسيو نميخوام از همه خسته شدم

شايدم كسي منو نميخواد در هر صورت هميشه تنها بودمو هستم و خواهم ماند نه اينكه كسي نباشه ها هستند ولي فقط بلدن اذيتت كنن و تو وجودت تنها تر شي

دنيا به اين بزرگي جايي واسه منو دلم نداره

.......

حالم عوض میشه حرف تو که باشه

اسم تو بارونه ،عطر تو همراشه

اون گوشه از قلبم که مال هیچ کس نیس

کی با تو آروم شد ؟ اصلا مشخص نیس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 23:55  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

هنگام عبور از خیابان

خانم ها:
سمت راست را نگاه می کنند.
سمت چپ را نگاه می کنند .
از خیابان رد می شوند.

آقایان:
سمت راست را نگاه می کنند،ماشین می آید.
فاصله ماشین با خودشان را با چشم اندازه می گیرند، و چون همگی رانندگان قابلی هستند، با سرعت وارد خیابان می شوند!
راننده به شدت ترمز می کند.
-مرتیکه مگه کوری؟...راننده می گوید.(صد در صد خود راننده مرد است که ادب ندارد!)
در حالیکه از روی میله های وسط خیابان می پرد می گوید: کور خودتی! گاری چی!(خب دفعه‌ی بعد هم یه نفر به خودشون اینو میگه!)
بدون این که سمت چپ را نگاه کنند، میدوند آن سو ی خیابان.
هنوز صدای بوق ماشین هایی که به خاطر این آقا ترمز کرده اند به گوش می رسد!

هنگام صرف غذا

خانم ها:
مرتب پشت میز می نشینند.
مقدار کمی غذا می کشند.
به آرامی غذا می خورند.
تنها نوک قاشق را در دهان می گذارند.

آقایان:
تا جایی که بشقاب جا داشته باشد غذا می کشند!
به سرعت غذا را می بلعند، در حالیکه قاشق را تا انتها درون حلقشان فرو می برند!
صدای برخورد قاشق با دندان ها یشان موسیقی گوش نوازی دارد!
بعد از دو سه بار پر کردن بشقاب بالاخره کمی و فقط کمی سیر می شوند.
(لازم به ذکر است ما از صدا های هنجار و ناهنجار هنگام صرف غذا صرف نظر کردیم!)

هنگام رانندگی

خانم ها:
روغن موتور را چک می کنند.
بنزین را چک می کنند.
ترمز دستی را پایین می کشند.
با سرعت مطمئنه حرکت می کنند.
پشت چراغ قرمز ها می ایستند.
به عابر پیاده احترام می گذارند.

آقایان:
وسط راه بنزین تمام می کنند.
وقتی دود از لاستیک هایشان بلند شد، به یاد می آورند که ترمز دستی را نکشیده اند.
چراغ قرمز را اتلاف وقت و عمر می دانند.
عابر پیاده موجودی مزاحم و مختل کننده عبور و مرور می دانند.
و از همه مهمتر، بوق را مهم ترین اختراع بشر پس از برق به حساب می‌آورند.

در پایان یک روز خسته کننده

خانم ها:
ظرف ها را می شویند. آشپزخانه را تی می‌کشند. غذا های فردا را درون یخچال میگذارند. چراغ ها را خاموش می کنند. کمی مطالعه می کنند و می خوابند.

آقایان:
بعد از این که شامشان را خورند، چای می‌خورند.
کمی با چشم های خواب آلوده تلویزیون نگاه می کنند.
بعد از این که دو سه بار کنترل تلویزیون از دستشان افتاد، تلویزیون را خاموش می کنند و به سمت رختخواب می روند.
بدون این که حتی رو تختی را بردارند، می خوابند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 18:0  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

براي ديدن ادامه عكسها و دانلود روي اين عكس كليك كنيد

سير كامل و دقيق تكامل جنين انسان

 در این تصاویر كه حاصل 12 سال زحمت يك متخصص است، مراحل رشد نوزاد از ابتدای لقاح تا کامل شدن جنین و نوزاد شدن را می بینیم

لینارت نیلسون (Lennart Nilsson) دوازده سال از عمر خود را صرف تهیه تصاویری از رشد نوزاد درون رحم کرد. این تصاویر باورنکردنی با استفاده از دوربین های معمولی مجهز به لنز ماکرو و همچنین میکروسکوپ الکترونی گرفته شده است. در این تصاویر مراحل رشد نوزاد از ابتدای لقاح تا کامل شدن جنین و تبدیل به یک نوزاد را می بینیم.
 
اسپرم در لوله فالوپ (لوله شیپور رحمی)
اسپرم در لوله فالوپ (لوله شیپور رحمی)

 
تخمک
تخمک

 
یه قرار ملاقات... اما نه معمولی!
یه قرار ملاقات... اما نه معمولی!

 
لوله فالوپ
لوله فالوپ

 
دو اسپرم در تماس با تخمک
دو اسپرم در تماس با تخمک

 
اسپرم برنده!
اسپرم برنده!

 
اسپرم
اسپرم

 
روز پنجم-ششم
روز پنجم-ششم

 
روز هشتم. جنین به دیوار رحم چسبده است.
روز هشتم. جنین به دیوار رحم چسبده است.

 
مغز جنین شکل می گیرد.
مغز جنین شکل می گیرد.

 
روز 24ام. بعد از 18 روز قلب شروع به شکل گیری می کند. می دانیم که جنین یک ماه هیچ استخوانی ندارد.
روز ۲۴ام. بعد از ۱۸ روز قلب شروع به شکل گیری می کند. می دانیم که جنین یک ماه هیچ استخوانی ندارد.

 
4 هفته
4 هفته

 
4-5 هفته
4-5 هفته

 
هفته پنجم: تقریبا 9 میلی متر. به وضوح صورت جنین با سوراخ چشم و بینی و دهان مشخص است.
هفته پنجم: تقریبا ۹ میلی متر. به وضوح صورت جنین با سوراخ چشم و بینی و دهان مشخص است.

 
40 روز بعد.
40 روز بعد.

 
40 روز بعد.
هفته هشتم. جنین به سرعت در کیسه رحمی رشد می کند.

 
هفته هشتم. جنین به سرعت در کیسه رحمی رشد می کند.
هفته دهم. پلک ها نیمه باز هستند. در روزهای آتی کاملا بسته خواهند شد.

 
هفته دهم. پلک ها نیمه باز هستند. در روزهای آتی کاملا بسته خواهند شد.
هفته شانزدهم. جنین از دست هایش برای شناخت محیط پیرامونش استفاده می کند.

 
هفته شانزدهم. جنین از دست هایش برای شناخت محیط پیرامونش استفاده می کند.
شبکه ای از رگ های خونی را مشاهده می کنید. در واقع بدن در حال ساخت استخوان است و این رگ ها تغذیه کننده استخوان بدن خواهند بود.

 
شبکه ای از رگ های خونی را مشاهده می کنید. در واقع بدن در حال ساخت استخوان است و این رگ ها تغذیه کننده استخوان بدن خواهند بود.
هفته هجدهم. ابعاد تقریبا ۱۴ سانتی متر. اکنون می تواند صدا های بیرون را درک کند.

 
هفته هجدهم. ابعاد تقریبا 14 سانتی متر. اکنون می تواند صدا های بیرون را درک کند.
هفته نوزدهم.

 
هفته نوزدهم. هفته بیستم. تقریبا 20 سانتی متر. موهای پشمالویی بر روی سر و صورت نوزاد ایجاد می شود. این موها را با نام لانوگو (lanugo) می شناسند.
هفته بیستم. تقریبا ۲۰ سانتی متر. موهای پشمالویی بر روی سر و صورت نوزاد ایجاد می شود. این موها را با نام لانوگو (lanugo) می شناسند.

 
هفته بیست و چهارم
هفته بیست و چهارم

 
هفته بیست و ششم
هفته بیست و ششم

 
6 ماه بعد. جنین کامل شده و نوزاد آماده ترک رحم می شود. در این زمان جنین به سمت پایین می چرخد تا راحت تر بتواند خارج شود
6 ماه بعد. جنین کامل شده و نوزاد آماده ترک رحم می شود. در این زمان جنین به سمت پایین می چرخد تا راحت تر بتواند خارج شود

 
هفته 36 ام. نوزاد چهار هفته دیگر دنیا بیرون را خواهد دید.
هفته ۳۶ ام. نوزاد چهار هفته دیگر دنیا بیرون را خواهد دید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 10:8  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

 

شناخت شخصیت افراد از روی مدل ابروها

 

در بررسی هایی که بر روی شکل ابروها و رابطه آنها با شخصیت انسان انجام گرفته است ، دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که هر شکلی از ابرو با شخصیت صاحب آن رابطه دارد .

ادامه در ادامه ی مطلب

 

 

در اینجا به چند شکل از ابروها و رابطه آنها با شخصیت افراد اشاره می شود:

 

۱) ابروهای نرم و کم پشت نشانه ناپختگی و بی تجربگی است.
۲) ابروهای پرپشت نشانه تحرک زیاد و پرانرژی بودن است.
۳) ابروهای بلند نشانه ثبات شخصیت و تلاش و کوشش فراوان است.
۴) ابروهای کوتاه نشانه عدم استواری و خیالاتی بودن است.
۵) ابروهای پیوسته نشانه حساس بودن است.
۶) ابروهای دور از هم نشانه ضعف و انزوا طلبی و ناپختگی است.
۷) ابروهای نزدیک به چشم ها نشانه اراده قوی و تمرکز ذهن است.
۸) ابروهای صاف نشانه شخصیت محکم و لجباز است.
۹) ابروهای کمانی نشانه نیرو و نشاط و گرمی است.
۱۰) ابروهایی که انتهای آنها به سمت بالاست نشانه جرئت و نشاط و شادمانی است.
۱۱) ابروهایی که انتهای آن افتاده است نشانه پیچیدگی شخصیت و اضطراب است.

 

 

به طور کلی می توان گفت:

 

ابروهای پرپشت: نشانه فعالیت،
ابروهای بلند: نشانه اراده،
ابروهای بالا : نشانه جرئت
ابروهای کمانی: نشانه گرمی و اشتیاق است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 23:49  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

روز اولی که رفتم موسسه، میان تمام بچه ها، چشمم افتاد به یکی که خیلی شبیه خواهرزاده‌ام بود. مثل اون موهای لختی داشت که مدل مصری کوتاه شده بود و پوست سفید و لب و دماغ کوچولویی که اون رو بیشتر شبیه خواهرزادم می‌کرد. چشم‌هاش چشم‌هایی بود که دنبال یه دریا محبت می‌گشت. در کل چهره ای داشت که از تو ذهنم نمیره.
خجالتی نبود، اومد پیشم نشست و بهم گفت خاله باهام بازی می‌کنی!؟. خندم گرفت. بهش گفتم اسمت چیه!؟ گفت: مریم. گفتم: مریم جون چند سالته !؟. دست کوچیکش رو گرفت جلوی صورتم بعد با انگشتاش گفت 4 سال. بغلش کردم و پیش خودم نشوندمش و تا موقع رفتن با مریم و بقیه بچه‌ها کلی بازی کردیم.
یک هفته از ماجرای آشنایی من با موسسه گذشته بود. دوباره رفتم پیش بچه‌ها. اما هرچی چشم گردوندم مریم بین بچه ها نبود. رفتم پیش مربی بچه‌ها و پرسیدم، مریم کجاست!؟ گفت: سرما خورده بردنش دکتر. همین جا بود که در مورد زندگی مریم ازش پرسیدم و چیزیهایی شنیدم که حالم رو بدجور دگرگون کرد. به حدی که تا یه هفته دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت.
حالا براتون از قصه زندگی مریم که خودش از اون بی‌خبره یعنی هنوز زوده که باخبر بشه می‌گم. مریم دختر مهربانی که بیش از 4 سال ندارد، نه پدر داره نه مادر. شاید فکر کنید بچه یتیم هستش. اما نه، پدر و مادر داره، اما چه پدر و مادری ...!!. مادر مریم، دختر فراری و پدرش هم یکی از مردهای گرگ صفت جامعه‌ی ما هست که فقط در فکر ارضای غرایز خودشون هستن.
بله، نطفه‌ی مریم از یه رابطه نامشروع بسته شده. دختری که تا آخر عمر قربانی گناه هوسه. مشاور مریم میگه: این بچه، دختر حساسیه. خیلی باهوشه، همه چی رو زود یاد می‌گیره و خیلی هم در مورد پدر و مادرش از ما سوال می‌پرسه. مشاور میگه: تا یه سنی حقیقت به اونها گفته نمی‌شه اما بعد یه سنی بهشون گفته میشه و اونوقت معلوم نیست چه بلایی سر مریم و احساساتش میاد. تابه حال، هر کسی که خواست مریم رو برای فرزندخواندگی بپذیره وقتی از ماجرا خبردار شد نظرش برگشت.
خب بگذریم. مریم یه عروسک داره اسمش عسله. مریم خودش رو مامان اون عروسک می‌دونه غافل از اینکه شاید هیچ وقت... راستی یادم رفته بود که اینو بگم. وقتی مریم تو بیمارستان به دنیا اومد مادرش یا به اصطلاح مادر فراری یه نامه گذاشت و در رفت و تو نامه نوشته بود، چون نمی‌دونه بابای این بچه کیه، اسمش رو گذاشته مریم...
نویسنده : خانم ی‌. آ

پی‌نـوشت: بیاییم مردانه زنها را گرامی بداریم؛
این بار اگر زن زیبارویی را دیدیم، هوس را زنده به گور کنیم و خدا را شکر کنیم برای خلق این زیبایی؛
زیر باران، اگر دختری را سوار کردیم، به جای شماره به او امنیت بدهیم؛
او را به مقصد مورد نظرش برسانیم، نه به مقصد مورد نظرمان؛
هنگام ورود به هر جایی، با احترام بگوییم، اول شما؛
در تاکسی، خودمان را به در بچسبانیم نه به او؛
در اتوبوس جای خود را به پیرزنی بدهیم که ایستاده،
و ...
بیایید فارغ از جنسیت کمی واقعاً مرد باشیم...،
نه این که از مردی فقط کُتَش و سیبیلش را داشته باشیم!،
بیایید واقعاً مردانه زنها را گرامی بداریم...

دل‌نـوشت: خـــــدا پـرسید: می‌خوری یا می‌بری!؟
گفتم: می‌خورم،
چه می‌دانستم حسرت ها را می‌خورند،
لـــذت‌ها را می‌بــــرند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 20:57  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

در سراشیبی تقدیر

نام مرا

با نام تو تشنه کرده اند

و رفتنت را

بر دلم داغ نهاده اند

دریغ

از دریایی که در چشمهایت نشسته است

بی آنکه بخواهد

آیینه ها را آبی ببیند

یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب

که تکرار آبی ترین زلال ها

در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت

تو را تداعی می کند

برو به فکر من نباش

برو به پای من نسوز

برو به فکر من نباش

من یه جوری سر میکنم

زندگی رو با سختیاش........ا

با که درددل کنم؟

با کسی که پرنده بود برام؟

با کسی که اشیانه بود

دلم به چه خوش بود

کاشکی پرنده پر نداشت

از پریدن خبر نداشت

درخت باغ آرزوش

دغدغه تبر نداشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 18:7  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید ، تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.

(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2- چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.

3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.

4- سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5- لطفا مجدداً انگشت های شصت را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که آنها ما را ترک کنند.

6- اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7- انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند

kocholo.org

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 19:55  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

روزگاری خواهد رسید . . .

همچنان که در آغوش دیگری خفته ای ، به یاد من ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی

دلت هوایم را خواهد کرد . . .
...
به یاد خواهی آورد باهم بودن هایمان را . . .

به یاد خواهی آورد خنده هایم را . . .

به یاد خواهی آورد اشک هایم را . . .

به یاد خواهی آورد آغوشم را
. . .

مطمئنم در آن لحظه در دلت می گویی :
 من آغوشت را می خواهم

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 20:31  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

یک پژوهشگر هلندی غیرمسلمان چندی پیش تحقیقی در دانشگاه آمستردام انجام داده و به این نتیجه رسیده بود که ذکر کلمه جلاله«الله» و تکرار آن و نیز صدای این لفظ، موجب آرامش روحی می*شود و استرس و نگرانی را از بدن انسان دور می*کند. این پژوهشگر غیرمسلمان هلندی طی گفتگویی در این باره گفت:
پس از انجام تحقیقاتی سه ساله که بر روی تعداد زیادی مسلمان که قرآن می*خوانند و یا کلمه «الله» را می شنوند، به این نتیجه رسیدم که ذکر کلمه جلاله« الله» ، تکرار آن و حتی شنیدن آن، موجب آرامش روحی می*شود و استرس و نگرانی را از بدن انسان دور می*کند و نیز به تنفس انسان نظم و ترتیب می*دهد. وی در ادامه افزود:
بسیاری از این مسلمانان که روی آنان تحقیق می*کردم از بیماری*های مختلف روحی و روانی رنج می*بردند. من حتی در تحقیقاتم از افراد غیرمسلمان نیز استفاده کرده و آنان را مجبور به خواندن قرآن و گفتن ذکر«الله» کردم و نتیجه باز هم همان بود. خودم نیز از این نتیجه به شدت غافلگیر شدم، زیرا تأثیر آن بر روی افراد افسرده، ناامید و نگران، تأثیری چشمگیر و عجیب بود. این پژوهشگر هلندی همچنین گفت:
از نظر پزشکی برایم ثابت شد که حرف الف که کلمه «الله»با آن شروع می*شود، از بخش بالایی سینه انسان خارج شده و باعث تنظیم تنفس می*شود، به ویژه اگر تکرار شود و این تنظیم تنفس به انسان آرامش روحی می*دهد. حرف لام که حرف دوم«الله» است نیز باعث برخورد سطح زبان با سطح فوقانی دهان می*شود. تکرار شدن این حرکت که در کلمه« الله» تشدید دارد نیز در تنظیم و ترتیب تنفس تأثیرگذار است. اما حرف هاء حرکتی به ریه می*دهد و بر دستگاه تنفسی و در نتیجه قلب تأثیر بسیار خوبی دارد و موجب تنظیم ضربان قلب می*شود

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 12:51  توسط ***ღღ***Single out only***ღღ***  | 

مطالب قدیمی‌تر