شعر های عاشقانه
آن نگاه گاه گاهت وه چه زیبا مانده است
روزهای انتظارم را تو پایانی بیا
باز هم احساس من تنهای تنها مانده است
ای دو دست آشنا بر شانه های خسته ام
نغمه لالایی ات در اوج معنا مانده است
می روی از خاطرات سبز من اما کجا
طعم طبع واژه ات در بغض من جا مانده است
رفتی و چشمان من در رد پایت گم شدند
بی حضورت پیکرم بی خشم اینجا مانده است
منتظر می مانم اینجا تا بیایی خوب من
گرچه از عمرم همین امروز و فردا مانده است
*****************
از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند
چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند
در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی
چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند
چون پنجه آشفته مو از زلف بیرون می کشد
یک شهر دل در پیچ و تاب طره اش جا می کند
در سینه های صیقلی هر لحظه گردد منجلی
کاری که با موسی دمی در طور سینا می کند
آیینه ای دق کرده ام در حسرت دیدار تو
یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند
*****************
روي ابر پاره پاره
رو تن ماه و ستاره
رو دل آبي دريا
بنويس مياد دوباره
گل پونه دونه دونه
توي باغچه زد جوونه
بس که غرق اشتياقه
نمي خواد خونه بمونه
شوق لحظه رسيدن
شاخه ي نگاتو چيدن
بعد اينهمه جدايي
يه دل سير تورو ديدن
يه دل سير تو رو ديدن
**************
افتاده است آتش چشمت به جان من
بانی تویی که دود شده دودمان من
تو آن بت قدیمی از یاد رفته ای
موروثی است عشق تو در خاندان من!!
آه ای خلیل بت شکن قصه جای او
طوری بزن که خرد شود استخوان من
مثل کتیبه ای که تو هرگز نخوانده ای
مدفون درون سینه ات ای دیلمان من!
این روزها عجیب پریشان شدم ببین
یکسان شده ست حال من و گیسوان من!
من متهم به چیدنم اما درست نیست
وقتی نمی رسید به تو نردبان من
خالی شده ست بیشه چشمان خسته ام
دیگر رمیده اند همه آهوان من!
می سوزم و زبان به گله وا نمی کنم
شاید فرو نشانده شد آتش فشان من
دیگر مسیح سرخ لبت چاره ساز نیست
بی فایده ست هی بدمی در دهان من!!
*****************
امشب هم شبی است از شبهای خداست
و من آرامتر از شبهای دیگر
و سرمست از عطر گلهای بهار نارنج حیاط از تو می نویسم
باز هم مثل همیشه
برای نوشتن تو را بهانه میکنم
چه لذت بخش است از تو نوشتن
و چه زیباست برای تو نوشتن
و من این زیبایی را با تمام دنیا عوض نمی کنم
لحظه های بی تو بودن را با خیال تو سر می کنم
و معتقدم دوری مانع از رسیدن نیست
من هر شب به تو میرسم
هر ساعت
هر دقیقه
هرثانیه
وهر لحظه ای که به تو می اندیشم تو را در کنار خویش
و در وجودم احساس می کنم
و این برای من خود رسیدن است
این فاصله ها فقط بهانه ای است برای نوشتن نا نوشته هایی که
مجالی می خواهند برای نوشته شدن
****************
دست بر نمی دارد
نمی رود یک امشب بگذارد
سر سنگین به خواب تو
از فراموشی گریه بمیرم
کر می کنم همین چند خط کهنه
خودش یک شعر کامل است
اما ادامه می دهم
شب همه شب این سال و ماه بلند
کارم از شمارش شد آمد دریا گذشته است
دیگر از تقسیم خستگی با خویش نیز خوابم نمی برد
چقدر امشب من
باز شبیه شب پیش از این شب است
باز براده های نور آمده
دارند از درز دریچه
هی لای همین ملحفه ی بی خواب می خزند
عیبی ندارد
نور طعم تنفس اولاد مریم است
نشانه ی صبح است
اشیاء مرده باز
به حیرانی اسامی خویش باز می گردند
این سیاهه ی روشن چراغ است روی میز
آن قاب عکسی کهنه از سالی دور
تمام اتاق پیدا نیست
ثانیه شمار ساعت دیواری پیدا نیست
خطوط دست نوشته ی پدر پیدانیست
پس چه مرگ است پسر
بگیر بخواب
عجیب است
روزی که رفت
شبیه پاره ای از همین شب مرده بود
و این شب مرده نیز
شبیه نه معلوم فردای دیگری ست
خدایا باز صبح شد
کجا بروم
از کوچه ی پرازدحام این همه کلمه چطور بگذرم؟
من که خیلی گشته ام
نام او در هیچ دفتری از شمارش شب بو ها نبوده است
دقیقه ها به من دروغ گفته اند
نگاه کن
صبح کامل است
نور آمده کنار کتابخانه
دارد شب را با سرانگشت خیس واژه های من
ورق می زند
حالا تمام دریچه ها پیداست
خانه پیداست خواب خدا پیداست
بوی چای دم کشیده می اید
آب عروس علف است
نم دارد تنفس هوا
و من ... مست بیداری لاعلاج همینم که هست
هی شب زنده دار اسامی مردگان ماه
سید علی صالحی
************
صدای زنگ در با ضربان قلبم همراه می شد
تاریکی چه وفادارانه پله های فاصله را در اغوش می گرفت
تو می امدی تکیه گاه غریب تنهایی ام
اشنای غربت دستانم
و من رها در تعارض شادی و ترس
خود را به اقیانوس اتشین اغوشت می سپردم
**************
از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟
ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتا ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟
****************
نسیم عشق ز کوی هوس نمیاید
چرا که بوی گل از خار و خس نمیاید
ز نارسایی فریاد آتشین فریاد
که سوخت سینه و فریادرس نمیاید
به رهگذارطلب آبروی خویشتن مریز
که همچو اشک روان باز پس نمیاید
ز آِشنایی مردم رمیده ام رهی
که بوی مردمی از هیچ کس نمیاید
***************
ستاره شعله ای از جان دردمند من است
سپهر آیتی از همت بلند من است
به چشم اهل نظر صبح روشنم ز آنروی
که تازه رویی عالم ز نوشخند من است
چگونه راز دلم همچو نی نهان ماند؟
که داغ عشق تو پیدا ز بند بند من است
در آتش از دل آزاده ام ولی غم نیست
پسند خاطر آزادگان پسند من است
رهی به مشت غباری چه التفات کنم؟
که آفتاب جهانتاب در کمند من است
******************
بخواب ای عشق جاویدان
در این رویای دیرینه
صدای هیچ مجنونی
نمی آید
بخواب آرام
پس آسوده خاطر باش
که در فکرم دگر چیزی
نمی آید
بخواب ای حس بی پایان
نوای لرزش دستان سردم باش
بخواب و در میان
خواب های وهم و آشفته
به دنبال نگاهم باش
می خواهم بخوابم باز
در رویا کنارم باش
*****************
هر شب فزاید تاب وتب من
وای از شب من وای از شب من
یا من رسانم لب بر لب او
یا او رساند جان بر لب من
استاد عشقم بنشین و برخوان
درس محبت در مکتب من
رسم دورنگی ایین ما نیست
یکرنگ باشد روز و شب من
گفتم رهی را کامشب چه خواهی؟
گفت آنچه خواهد نوشین لب من
***************
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
*******************
در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.
**************
وقتی که ماه تو میگیرد
من اینجا تاریک میشوم و
تاریکی هایم شب تر میشوند !
وقتی که خورشید تو میگیرد
من زرد میشوم
هوای دلت که می گیرد
برای من نفس کشیدن سخت میشود
و من چقدر هی باید دعا کنم که
ماه تو ( ماه من !)
خورشید تو ( خورشید من !)
هوای دل تو ( هوای دل من !)
نگیرند!!
***************
در تلاقی نگاه و آینه چیزی را گم کرده ام
در تلاقی نگاه و آینه خطوط موازی نگاهت را می جویم
بانوی شیشه ای یکبار درون چشمانم بشین
گم کرده را پیدا می کنم...
**************
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مائیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین
...
**************
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد .
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
****************
من پر از خاطره هاتم
خاطره های موندنی
هنوز برام زمزمه قشنگ دل سپردنی
تو بهترین بهانه و ترانه رسیدنی
حتی برای گریه هام بغضی تو احساس منی
عشق منی عشق منی تو ارزوی این دل دیوونمی
جای دستای صمیمیت خالی تو دستم ای یار
فاصله یار قدیمی شده جادو طلسم دوریه ما
تو رویاهای رنگیم عکس چشماتو میبینم
تا که میفهمم تو نیستی با نبودنت میمیرم
میمیرم
عشق منی عشق منی تو آرزوی این دل دیوونمی
*******************
دست سرنوشت زمونه
ما رو باهم اشنا کرد
خوشبختی توی دنیا
دیگه رو به ما کرد
موندم میون راهی که
واسم آرزو بود
دیدن چشمای تو
دیدن خواب بود
دیدن خواب بود
حالا که تو هستی کنارم
غصه ای ندارم
لحظه به لحظه عمرمو
هدیه از تو دارم
***************
به تو از تو می نويسم
به تو ای هميشه در ياد
ای هميشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد
وقتی که بن بست غربت
سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت
بی کسی تنها کسم بود
وقتی از آزار پاييز
برگ و باغم گريه می کرد
قاصد چشم تو آمد
مژده ی روييدن آورد
به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست
ای هميشگی ترين عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو
به تو نامه می نويسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسيدم
قلمم به گريه افتاد
ای تو يارم روزگارم
گفتنی ها با تو دارم
ای تو يارم
از گذشته يادگارم
به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست
در گريز ناگزيرم
گريه شد معنای لبخند
ما گذشتيم و شکستيم
پشت سر پلهای پيوند
در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم می گذشتيم
برتر از ما عشق ما بود
****************
خوش گرفتي از من بيدل سراغ
ياد من كن تا سوزد اين چراغ
خائفي جان بر تو هم از من درود
داروي غمهاي من شعر تو بود
اي ز جام شعر تو شيراز مست
پيش
حافظ بينمت جامي به دست
طبع تو آنجا كه پر گيرد به اوج
مي زند دريا در آغوش تو موج
پيش اين آزرده جان بسته به لب
شكوه از شيراز كردي اي عجب
***************
که می داند ... ؟
شاید شبی تمام آرامش قلبم را به عمق چشمهایت ببارم !!!
محال نیست عزیزم
سخن گفتن من با دستهایت هر ثانیه تکرار می شود .
**************
نگفتمت مگر !
هزار شب
شعر نوشتم و شاعر نشدم
اما نشان ردِ پاي ِ سبزت
در كوچه باغ ِ بلوغ ِ رؤيا
هزار شب شاعرم كرد !
نگفتمت ؟...
***************
نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان که ، چون نظر از وي بازگرفتم
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا ديگر
از او
گريز نيست!!
***************
با هم که هستیم
سه نفریم
من و
تو و
بوسه
جدا که می شویم ،
چهار نفر . . .
تو و تنهایی
من و عذاب
************
ازپله هايی طولانی بالامی روم
تادراتاقی شلوغ
درپی يك ميز خالی
به بهانه يك قهوه ای داغ
توراببينم
***********
زندگی عشق است عشق افسانه نیست
آن که عشق را آفرید دیوانه نیست
عشق آن نیست که کنارش باشی
عشق آن است که بیادش باشی
**********
گر از جفای تو روزی دلم بیازارد
کمند شوق کشانم بصح بازآرد
زدرد عشق تودوشم امید صبح نبود
اسیر هجر چه تاب شب دراز آرد
ولی عجب نبودگربسوخت زآتش عشق
چه جای موم که فولاد در گداز آرد
**********
متشكرم
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.
************
زندگی چون گل سرخی است
پر از خار،پر از برگ،پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چینیم
خار و عطر و گلبرگ، هر سه همسایه دیوار به دیوار هم اند
زندگی چشمۀ آبی است و ما رهگذریم
بنشین بر لب آب، عطش تشنگی ات را بنشان
صفایی بده سیمایت را
و اگر فرصت بود
کفش ها را بکن و آب بزن پایت را
غیر از این چیزی نیست
زندگی...
آینه ای شفاف است
تو اگر زشت و یا زیبایی
تو اگر شاد اگر غمگینی
هر چه هستی تو در آینه همان می بینی
شادیت را در یاب
چون گل عشق بتاب
تا در آینه هستی، گل هستی باشی
دوستت دارم عزیزم
************
... و خداوند
تو را آفرید
که معنا شود
عاشقی
در شعله ناک بال های پروانه
و کبوتران ناامن
بنوشند
پرواز را
در آبی آسمانی ات .
نخست دخیل بست نگاهت
پولاد پنجره بود
نرم شد
در دستان عشق .
که
مهربانی ؛
سنگ را
سیراب می کند .
دیرگاهی است
آهوان نگاه
ضامن می خواهند .
*************
کلماتم را
در جوی سحر می شويم
لحظه هايم را
در روشنی بارانها
تا برای تو شعری بسرايم روشن
تا که بی دغدغه
بی ابهام
سخنانم را
در حضور باد
-اين سالک دشت وهامون-
با تو بی پرده بگويم
که تو را
دوست ميدارم تا مرز جنون
***************
دعوتم کن به یه بوسه گوشه ی دنج یه رویا
من میخوام با تو بمونم از الان تا ته دنیا
دعوتم کن به یه لبخند عاشق و ساده صمیمی
دوباره قرار دیدار تو همون خواب قدیمی
من میخوام تو حس چشمات تو همین رویا بمیرم
من میخوام بمیرم اما دستا تو تو دست بگیرم
واسه ی به تو رسیدن اینهمه شب و دویدم
خسته از طلوع فردا شب به شب خوابتو دیدم
دست به دست من و تو با هم توی کوچه های رویا
تو رو دارم تورو دارم بی خیال همه دنیا
من میخوام تو حس چشمات تو همین رویا بمیرم
من میخوام بمیرم اما دستا تو تو دست بگیرم
**************
حالا که نیستی
پس کوچه های چشمم را ،ابرهای غمگین لندن شرجی کرده .
و چشم های تو ، ونیز آب گرفته را از تنهایی به در آورده .
*
طوری مینویسم که انگار عمری مهاجر بوده ام .
طوری می خوانی که انگار نیستی .
به ما نیامده بانو !
از باغ های لواسان تا کاج های چیتگر
از سبزی کاری های ری تا آبشارهای دربند
دوستت دارم .
****************
به شعر میمانی تو.
هر بار که میخوانمت
دوباره سروده میشوی...
***************
از شبانه های تو
به شانه های ابر می رسم
حوصله ام از هر چه و هر که پر می شود
به رویاهای قلم تو پناه می آورم
آویزان آونگ خاطره های ناب تو می شوم
سبزینه هر چه جنگل و طراوت !
نادیده به دیدگانم بند می شوی و
بند بند تنم عاشقت می شود
بی خود هی دنبال کلمه می گردم
تا حرفی از تو زده باشم
بی نتیجه ای برای این جستجو
به این نتیجه می رسم:
فراتر از هر حرف و حدیث
مثل سادگی سیال جنوبی ها
دوستت دارم .
***************
تونيستي
اما نيلوفر صدايت
پشت پنجره ام قد كشيده است
پنجره را مي گشايم
تورا به درون دعوت مي كنم
و خانه ام پر مي شود
از آينه هاي نگاهت
كه چقدر نيلوفر
در ان تكثير مي شوند
تو نيستي
اما لبخند مي زني
و دشت هاي گرم و سرخ
از ذهنم بالا مي روند
و چلچله هاي نور و صدا
از تاريكي شبم
پنجره را مي بندم
تو به تمامي
در خانه ام
آشيانه كرده اي
***********
نه!
نمی گذارد تو را ببينم
نسيمی که می وزد
آنسوی حوصله ی تنگ دريچه ی دلواپسی
و به هم می ريزد
رنگها را در باغ
در کدام گل نهفته ای
که با يادت
پر می شوم
از عطر بهار نارنج
و طراوت پس از باران؟
**************
من سر ریز سکوت شمایی ام که
نه حرفی برای زدن دارید
نه دلی برای عاشق شدن
تفسیر سکوتتان کار راحتی نیست
من شکست خورده ی تفسیر سکوت شمایم
****************
زنده بودن، سرودن بهانه
هرچه جز با تو بودن بهانه
ذکر نام تو یعنی تنفس
عاشقانه سرودن بهانه
خوب یعنی تو را خوب دیدن
پلک بستن- گشودن، بهانه
گریه هم مثل باران ضروری است
غصه از دل زدودن بهانه
دم به دم فال حافظ گرفتن
بخت را آزمودن بهانه
شعر دعوی، سرودن دروغین
زندگی عذر، بودن بهانه
************
سوره ی چشم خرابت حکم تحریم شراب
سِفر تکوین نگاهت مژده ی اهل کتاب
روز و شب در چشم تو تصویر موعود من است
گرگ و میش از چشمه ی چشم تو می نوشند آب
شهر شب با داغیاد تو پریشان شد ولی
حالیا در سوگ چشمت حال آبادی خراب
صبح خون می ریخت از پرهای بالش چون که شب
آخرین تصویر پرواز تو را دیدم به خواب
در نگاهت نقطه ی ابهام گنگی بود خاک
ذره بین کوچکی در دست هایت آفتاب
پرسشی دارم زتو: آن سوی این دیوار چیست؟
ای سوال روشن ما را نگاه تو جواب!
*****************
در تمام طول این سفر اگر
طول و عرض صفر را
طی نکرده ام
در عبور ازین مسیر دور
از الف اگر گذشته ام
از اگر اگر به یا رسیده ام
از کجا به ناکجا...
یا اگر به وهم بودنم
احتمال داده ام
باز هم دویده ام
آن چنان که زندگی مرا
در هوای تو
نفس نفس
حدس می زند
هرچه می دوم
با گمان ردِ گام های تو،
گم نمی شوم
راستی،
در میان این همه اگر،
تو چقدر بایدی!
************
باز، با دلِ گرفته در هوای تو
شعر تازهای سرودهام برای تو
باز هم به یاد خندههای سادهات
باز هم به یاد اشک بیریای تو،
رو به روی آسمان نشستهام، تهیست
بینوازش صدای آشنای تو
مثل لحظهای که رفتهای و بعد از آن
مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو
من دلم هنوز بوی عشق میدهد
عطر ساده و صمیمی صدای تو
گرچه قلبم از هجوم غصهها پُر است
گرچه نیستند هیچیک، سزای تو،
غصههای تو تمامشان از آن من
شعرهای من، تمامشان برای تو
****************
در زمانی که وفا
قصه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی است
و در آیینه ی چشمان شقایق ها نیز
عابر ظالم و بی عاطفه ی غم جاریست
به چه کس باید گفت
با تو خوشبخت ترین انسانم...
***************
دل بيتاب من ، با ديدنت آرام مي گيـرد
اگـر دوري ز آغوشـم ، نگاهم كا م مي گيـرد
مرا گر مست مي خواهي ، نگاهت را مگيـر از من
كه دل از سـاقي چشمـان مستت جام مي گيـرد
تو نوشين لب ميـان جمع ، خاموشي ، ولي چشمـم
ز هـر موج نگاه دلكشت پيغـام مي گيـرد
**************
كجا مي روي؟
با تو هستم
اي رانده حتي از آينه
اي خسته حتي از خودت
كجاي اين همه رفتن
راهي به آرزوهاي آدمي يافتي؟
كجاي اين همه نشستن
جايي براي ماندن ديدي؟
سر به راه
رو به نمي داني تا كجا
چرا اتاقت را با خود مي بري؟
چرا عكس هاي چند سالگي را به ماه نشان مي دهي؟
خلوت كوچه ها را چرا به باد مي دهي؟
يك لحظه در اين تا كجاي رفتن بمان
شايد آن كاغذ مچاله كه در باد مي دود
حرفي براي تو دارد
سطري نشاني راهي
خيالت من از اين همه فريب
كه در كتابخانه هاي دنيا به حرف مي آيند
و در روزنامه هاي تا غروب مي ميرند
چيزي نفهميده ام؟
خيالت من از پنجره هاي باز خانه سالمندان
كه رو به صبح توپ بازي
تا باي باي تيله ها و گلسرهاي رنگي حسرت مي كشند
چيزي نفهميده ام؟
هنوز راهي از چشم هاي خيسم
رو به خاك بازي در باغ و
پله هاي شكسته ي روز دبستان
مي رود
هنوز بغضي ساده
رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست
كه جهان را به دل خالي ام ميبخشيد
مي شكند
حالا در اين بي كجايي پر شتاب
با اين كه اينقدر بلند حرف ميزني؟
تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند
كسي نيست,با خودم حرف مي زنم
****************
براي او که معناي خدا را خوب مي فهميد
همان عاشق ترين زيبا که ما را خوب مي فهميد
سلامي که تمام غصه ها را با خودش مي برد
و لبخندي که عشق آشنا را خوب مي فهميد
کنار ساحلي بي انتها در ابتداي خويش
به استقبال چشمي که خدا را خوب مي فهميد
شبي آهسته مي خواندم براي روح تنهايم
سرودي که غم بي انتها را خوب مي فهميد
تمام سرنوشتم اشک هايي شد که آن شب ها
صداي گريه هاي بي صدا را خوب مي فهميد
***************
تن تو مطلع تابان روشنایی هاست
اگر روان تو زیباست از تن زیباست
شگفت حادثه ای نادر ست معجزه طبع
که در سراچه ی ترکیب چون تویی آراست
نه تاب تن که برون می زند ز پیراهن
که از زلال تنت جان روشنت پیداست
که این چراغ در ایینه ی تو روشن کرد؟
که آسمان و زمین غرق نور آن سیماست
ز باغ روی تو صد سرخ گل چرا ندمد
که آب و رنگ بهارت روانه در رگ هاست
مگر ز جان غزل آفریده اند تنت
که طبع تازه پرستم چنین بر او شیداست
نه چشم و دل که فرومانده در گریبانت
که روح شیفته ی آن دو مصرع شیواست
نگاه من ز میانت فرو نمی اید
هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست
حریف وسعت عشق تو سینه ی سایه ست
چو آفتاب که ایینه دار او دریاست
***************
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست
این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
آنچنان سوخته این خک بلکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آنخطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست
صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
**************
بیا که بر سر آنم که پیش پای تو میرم
ازین چه خوش ترم ای جان که من برای تو میرم
ز دست هجر تو جان می برم به حسرت روزی
که تو ز راه بیایی و من به پای تو میرم
بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل
چنین که پیش دل دیر آشنای تو میرم
ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم
مرا بکشتی و من دست بر دعای تو میرم
یکی هر آنچه توانی جفا به سایه ی بی دل
مرا ز عشق تو این بس که در وفای تو میرم
*************
ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق
جز محنت و غم نیستی ، اما خوشی ای عشق
این شوری و شیرینی من خود ز لب توست
صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق
چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
تا باز تو دستی به سر من می کشی ای عشق
دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
چندان که نگه می کنمت هر ششی ای عشق
رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون
هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشق
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد
پیداست که مرغ چمن آتش ای عشق
بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند
از بوته ی ایام چه غم ؟ بی غشی ای عشق
**************
هنوز عشق تو امید بخش جان من است
خوشا غمی که ازو شادی جهان من است
چه شکر گویمت ای هستی یگانه ی عشق
که سوز سینه یخورشید در زبان من است
اگر چه فرصت عمرم ز دست رفت بیا
که همچنان به رهت چشم خون فشان من است
نمی رود ز سرم این خیال خون آلود
که داس حادثه در قصد ارغوان من است
بیا بیا که درین ظلمت دروغ و ریا
فروغ روی تو آرایش روان من است
حکایت غم دیرین به عشق گفتم، گفت
هنوز این همه آغاز داستان من است
بدین نشان که تویی ای دل نشسته به خون
بمان که تیر امان تو در کمان من است
اگر ز ورطه بترسی چه طرف خواهی بست
ز طرفه ها که درین بحر بی کران من است
زمان به دست پریشانی اش نخواهد داد
دلی که در گرو حسن جاودان من است
به شادی غزل سایه نوش و بخشش عشق
که مرغ خوش سخن غم هم آشیان من است
******************
مرا نگاه کن و مرا بشنو
چرا که من تنها به همین منظور
اینجایام
من ماه تو و مهتاب تویام
من گل تو و باغ تو و آب تویام
تمام این راه را در اشتیاق تو آمدهام
بدون اینکه کفشی داشته باشم یا حتی شالی
میخواهم تو بخندی
میخواهم تمام نگرانیهایات را از میان بردارم،
دوستت داشتهباشم،
خوراکات باشم
آه! تلخی ِ شیرین
تسکینات میدهم و شفایات میدهم
گلهای سرخ برایت خواهم آورد
من نیز خود، پر از خارم
****************
خون می گریست
خار گلی
که دست تو را خلیده بود...
***************
بخند ليلي ِ مجنون، بخند و آه بکش
و عشق را به تلاقي ِ اين دو راه بکش
براي عشق نيازي به قيس نيست، دلي
براي سينه ي ليلاي بي پناه بکش
سپس ورق بزن، آنجا که چشم آهوهاست
دو چشم ميشي ِ نم دار ِ دل سياه بکش
ورق بزن، برس آنجا که کاسه مي شکنند
به جاي کاسه دلي تنگ و خيرخواه بکش
ورق بزن، برس آنجا که ماه در برکه ست
به جاي برکه در آيينه روي ماه بکش
براي خاطره ها هم جنازه لازم نيست
به روي يک گل خشکيده بارگاه بکش
همين.. تمام ! فقط روي جلد دفتر خود
به جاي ليلي و مجنون " پناهگاه " بکش
****************
مي خواهمت
نه بدانگونه كه ترا خواستند ديگران
كه تهي بودند از زمين و آسمان
مي خواهمت
آنگونه كه بيايي و
آن بيتِ گمشده شعرم باشي
تا آخرين ترانه بسرايم و
ميان دو مصرع آخر
بميرم ...
**************
تاری از طلای مویت را
در دست من بگذار
می خواهم وقتی به انتهای آسمان رفتم
آن را به موهای بلندِ خورشید گره بزنم
تا هر کس خورشید را نگاه کند
خطوط پاک چهره ی تو را ببیند
آن وقت همه خواهند دانست
بانوی بهاری من که بوده است
همین را می خواهم و
دیگر هیچ ...
***************
ای کاش آهنگ محبت بودم
و برایت آهنگ عشق را می سرودم
ای کاش قطره اشک بودم
از چشمهایت جاری می گشتم
و در لبانت جان می گرفتم
و در آخر گونه هایت جان می دادم
ولی افسوس که نه آهنگ هستم و نه اشک....
چشمهای پر مهرت,
ولی هر چه هستم حقیرتم
و تا آخرین قطره خون دوستت دارم
************
صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم
از پنجره دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره افتابی است
من افتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
چشم های تو سر چشمه دریاهاست
************
زندگي زيباست ، نه در رويا.
بوسه زيباست
نه براي هوس
پرنده زيباست
نه براي قفس
دوست داشتن زيباست
نه براي لمس كردن
براي حس كردن
آري دوست داشتن زيباست
نه براي لمس كردن
كاش واژه ی حقيقت
آن قدر با لبها صميمي بود
كه براي گفتنش
نيازي به شهامت نبود
*************
شعر
با باران مى آيد هميشه
و صورتِ زيبايت
با باران مى آيد هميشه
و دل باختن شروع نمى شود
مگر وقتى كه موسيقيِ باران شروع مى شود.
•
وقتى كه سپتامبر از راه مى رسد، دلبركم
از هر ابرى سراغ چشم هايت را مى گيرم
انگار كه دل باختنم به تو
بستگى دارد به وقتِ باران.
•
ديدنى هايِ پاييز از جا مى كَنَدَم
رنگ پريدگيِ زيبايَت مى ترسانَدَم
و لبِ كبودِ شوق برانگيزت فريبَم مى دهد
حلقه ى نقره اى در گوش ها دلَم را از جا مى كَنَد
ژاكتِ كشميرى
و چترِ زرد و سبز بر من چيره مى شوند
روزنامه ى صبح
مثلِ زنى پُرگو فريبَم مى دهد
بويِ قهوه رويِ ورقى خشك
دلَم را مى بَرَد
چه بايد بكنم
بين آتشِ برق در انگشتانم
و گفته هايِ مسيح موعود؟
•
در ابتدايِ پاييز
حسِ غريبِ امنيت و خطر، سايه مى اندازد بر من
مى ترسم كه نزديكَم شوى
مى ترسم كه از من دور شوى
بر فرهنگِ مَرمَر از ناخن هايم مى ترسم
بر مينياتورهايِ صدفيِ شام از حواسَم مى ترسم
مى ترسم موجِ قضا و قَدَر مرا با خودش ببَرَد
•
آيا ماه سپتامبر است كه مى نويسَدَم؟
يا باران است
كه مرا مى نويسد؟
جنونِ كمياب زمستان تويى
بانوى من، كاش مى فهميدم
بينِ جنون و باران چه رابطه اى هست.
•
آى اى زنى كه دل به تو سپرده ام
پا بر هر سنگى كه بگذارى، شعر منفجر مى شود
آى اى زنى كه در رنگ پريدگى ات
همه يِ غمِ درخت ها را دارى
تبعيدگاه چقدر زيبا است وقتى با هم باشيم
آى اى زنى كه تاريخَم را خلاصه مى كنى
و تاريخِ باران را.
نِزار قَبّانى
**********
دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت
آتشی یک لحظه آ»د در دلم دامن گرفت
آن قدر بی اختیار این اتفاق افتاد که
این گناه تازه من را خدا گردن گرفت
در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست ؟
این که در اندام من امروز باریدن گرفت
من که هستم ؟ او که نامش را نمی دانست و بعد
رفت زیر سایه یک " مرد " و نام " زن " گرفت
روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت
زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست
مرگ می داند : فقط باید تو را از من گرفت .
**************
نه گوشه نامه را بسوزان
نه صفحه صفحه
از عشق ات حکایت کن.
فقط
پاکت را که می بندی
بگذار
لبهایت را
بیشتر لمس کند....
**************
دبيران در مورد عشق: دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است. دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود. دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند. دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود. دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد. دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند. دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود
*************
به عاشقان ديگرت شبيه نيستم بانو
اگر كسي به تو ابر بدهد
من به تو باران خواهم داد
اگر فانوس دريايي بدهد
من به تو ماه خواهم داد
اگر شاخهاي بدهد
من به تو درختان را خواهم داد
و اگر كسي به تو كشتي بدهد
من به تو سفر خواهم داد.
نزار قباني
****************
بوسهاي بر سرت درماندگيها را از ميان ميبرد
بر سرت بوسه ميزنم
بوسهاي بر چشمهايت بيخوابي را دور ميكند
بر چشمانت بوسه ميزنم
بوسهاي بر لبانت ژرفترين عطشها را فرو مينشاند
بر لبانت بوسه ميزنم
بوسهاي بر سرت خاطر را پاك ميكند
بر سرت بوسه ميزنم
مارينا تسوهتوا
*************
خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو
و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردی
تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم
ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم
تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد
*************
دشنهای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سنگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد، داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین با بیکسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
*************
آه بیاد دارم هنوز
اولین روزی که چشمانم به چشمان تو افتاد
دلم ترسید
دلم ناگاه به خود لرزید
تهی گشتم به ناگاه از درون خالی شدم من
و تو آرام به ضرب خنده ای در من نشستی
وزان پس تارو پودم را
به حکم عشق خود از هم گسستی
آه بیاد دارم هنوز
که چگونه اولین خندهء مستانهء تو
هوش را از سر من سخت ربود
و تو گشتی در من همهء بود و نبود
*************
تو را براي تو دوست دارم
و زندگي را براي نفس هاي تو
اي کاش مي توانستم باران باشم
تا تمام غمهاي دلت را بشويم
اي کاش مي توانستم ابر باشم
تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم
اي کاش مي توانستم اشک باشم
تا هر گاه که آسمان چشمش ابري مي شد باريدن مي گرفت
اي کاش مي توانستم خنده باشم
تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم
اي کاش مي توانستم يک پرنده باشم
و پر مي گشودم و تا دور دست ها در کنار تو پرواز مي کردم
و اي کاش سايه بودم
تا نزديک ترين کس به تو مي شدم...
آري اي کاش سايه بودم
تا هميشه و همه جا هم راه و هم قدم با تو بودم
***************
بعد از اولین نگاهت ...
من در شهر چشمانت گم شدم ...
کوچه های شهر بوی آسمان می داد ...
روی بام خانه ها لانه کرده بود ،،، فریاد ....
بعد از اولین نگاهت ...
خاطره هایم جان تازه ای گرفتند ...
و من با لحظه هایم همدم ناقوس شب شدیم ...
بعد از اولین نگاهت ...
دیوانگان مرا به سخره گرفتند ...
و هیچکس نمیدانست عطر نگاه تو آوارگی دارد ...
میدانم دستان کوچکم
نمی توانند آغوش گرمی برای دلتنگیهات باشند ...
اما بدان در جنگ با گريه ها ....
طلایه دار سپاه تو منم ...
بدون نگاهت عشق را نمیفهمم ...
و نفس کشیدن اجباریست ...
بعد از اولین نگاهت ...
احساسم بال در آورد ....
و به سوی شهر چشمانت پر کشید ...
************
از كوچه زيباي تو امروز گذشتم
ديدم كه همان عاشق و معشوقه پرستم
يك لحظه به ياد تو از آن كوچه گذشتم
ديدم كه زسر تا به قدم شوق و اميدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم
آن شور جواني نرود از ياد
اي راحت و آرام دل من خانه ات آباد
با ياد رخت اين دل افسرده شود شاد
هرگز نشود مهر تو اي شوخ فراموش
كي آتش عشق تو شود يكسره خاموش
هرجا كه نشستم سخن از عشق تو گفتم
با اشك جگر سوز دل سخت توسفتم
خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم
دل مي تپد از شوق كه امروز كجايي?
شايد كه دگر باره از اين كوچه بيايي
**************
تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من
پس از تمام اضطراب عذاب و انتظار من
تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی
و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی
من از تو حرف میزنم شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود
کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس
**************
دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پرم
به من که بی صدای تو از شب شکست می خورم
دلبرکم جیزی بگو به من که گرم هق هق ام
به من که آخرینه ی اواره های عاشقم
چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی
غزل بشن ترانه هام نه هق هق دلواپسی
نزار که از سکوت تو پر پر بشن ترانه هام
دوباره من بمونم و خاکستر پروانه هام
چیزی بگو اما تگو از مرگ یاد و خاطره
کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره
چیزی بگو اما نگو قصه ی ما بسر رسید
نگو که خورشیدک من چادر شب بسر کشید
دقیقه ها غزل میگن وقتی سکوت و میشکنی
قناری ها عاشق میشن وقتی تو حرف میزنی
دلبرکم چیزی بگو به من که خاموش توام
به من که هم بستر تو اما فراموش توام
چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی
غزل بشن ترانه هام نه هق هق دلواپسی
نزار که از سکوت تو پر پر بشن ترانه هام
دوباره من بمونم و خاکستر پروانه هام
چیزی بگو اما تگو از مرگ یاد و خاطره
کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره
چیزی بگو اما نگو قصه ی ما بسر رسید
نگو که خورشیدک من چادر شب بسر کشید
***************
یک نفس یاد خدا
یک سبد خاطره اسوده و شاد
یک بغل شبنم آرامش صبح
یک هزار آینه از جنس بلور
همه تقدیم تو باد
***************
ای کاش که کاشانه ی من زیر پرت بود
ای کاش دمی از سر کویم گذرت بود
من مرغ اسیرم که ندارم پر پرواز
ای کاش که از حال دل من خبرت بود.
**************
در نيمه هاي شب برف است
كه رو سفيد تكرار مي كند
خاطره هاي تو را
خاطره ي رها شدن
و من دور ميزنم
تا صبح به حرمت چشمانت
************
معلم نيستم ،
تا عشق را به تو بياموزم!
ماهيان براي شنا کردن ،
نيازي به آموزش ندارند!
پرندگان نيز ،
براي پرواز ..
به تنهايي شنا کن!
به تنهايي بال بگشا!
عشق کتابي ندارد!
عاشقان بزرگ جهان ،
خواندن نميدانستند.!..
*************
نخوابيده دريا و من هم
زمان را نگه دار
در اينجا كه دريا و شعر و تو هستي
در اين خواب و بيدار
در اين جا كه روياي ديرين مجسم
در اين بزم سبزي كه از جمع ياران فراهم
مبادا زمان سر بيايد
زمان را نگه دار
*************
روزي كه تو را ديدم
همه نقشه هايم را
همه ي پيشگويي هايم را
پاره كردم.
چون اسبي عربي
باران وجودت را حس كردم
پيش از آنكه خيس شوم.
تپش صدايت را شنيدم
پيش از آنكه سخن بگويي .
تارهاي درخت را با اتگشتانم باز كردم
پيش از آنكه ببافي اش.
نه من ني توانم كاري بكنم ؛ نه تو
زخم ؛ با خنجري كه رو به اوست
چه كند؟!
*************
بهار را دوست دارم
نه برای سفره ی هفت سین
نه برای گل های رنگارنگ
نه برای گل اقاقیا
برای با تو بودن دوست دارم
تابستان را دوست دارم
نه برای لبخند آفتاب
نه برای بازی بچه ها
نه برای پرواز پرنده ها
برای با تو بودن دوست دارم
پاییز را دوست دارم
نه برای باران
نه برای برگ های رنگارنگ
نه برای کوچ پرنده ها
برای با تو بودن دوست دارم
زمستان را دوست دارم
نه برای برف
نه برای سرما
نه برای آدم برفی
برای با تو بودن دوست دارم
************
دل بی روح جنس آهنت را دوست دارم
خطوط در هم پیراهنت را دوست دارم
نگاه با همه بیگانه ات را دوست دارم
غرور سرکش دیوانه ات را دوست دارم
دوست دارم
تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم
بهاری و من آن عطر خوشت را دوست دارم
به هر لحظه کنارم بودنت را دوست دارم
تماشائی تو هستی دیدنت را دوست دارم
دوست دارم
************
کسی زیباتر از تو در جهان نه
تو باش آرام جانم دیگران نه
غرور عاشقی دیوانه ام کرد
که دل خواهد تورا اما زبان نه
دل می رود و من اسیر دست غم ها می شوم
باز تنها باز تنها باز تنهای تنها می شوم
************
هواتو کردم دوباره،
بازم دلم تنگه برات
اگر چه دوری از دلم،
هنوز میمیرم من برت
امید من، سنگ صبور،
باشه برو پیشم نیا
بذار که تنها بسوزم،
تو غربت دل تنگی هام
نه اینکه عاشق نباشم،
نه این که دوستت ندارم
می خوام تو اوج بی کسی،
سر روی شونت بذارم
زخم زبون و صبر من،
باور بکن حدی داره
یه قلب خالی از امید،
آخه سوزوندن نداره
منی که حتی گریه هام،
واسه تو تکراری شده!
نگاه سردت هنوزم،
با خنده باز زجرم می ده!
خدا خودت منو به این،
در به دری عادت بده!
باور نداری هنوزم،
عشق تو داغونم کنه
بخند با گریه های من،
شاید که آرومم کنه
بهش بگین دق می کنم،
دستاش تو دستم نباشه
تمومه خاطراتمون
نمک به زخمم می پاشه!
بهش بگین خاطره هاش،
آتیش به جونم می زنه
آسمونم زمین بیاد،
بگین فقط مال منه
تو لحظه های بی کسی،
سهم من از تو دوریه
اگه صدام در نمی آد،
دلتنگی و صبوریه...
هر روز غروب دلتنگتم،
دوباره تنها می شینم
هر وقت که بارون می باره،
تو رو کنارم می بینم
هر روز و هر شب از خدا،
بدون فقط تو رو می خوام
نگو واست غریبه ام،
نگو تو خوابت نمی آم
بگو تو هم دوسم داری،
بگو که دلتنگم می شی
من از خدا فقط می خوام،
دوباره مهربون بشی
************
بگذار تا مقابل روي تو بگذريم ......... دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوق است در جدايي و جور است در نظر.......... هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم
روي ار به روي ما نكني حكم از آن توست ......... باز آ كه روي در قدمانت بگستريم
ما را سري است با تو كه گر خلق روزگار......... دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم
گفتي ز خاك بيشترند اهل عشق من.......... از خاك بيشتر نه كه از خاك كمتريم
نه بوي مهر مي شنويم از تو اي عجب.......... نه روي آنكه مهر دگر كس بپروريم
ما خود نمي رويم روان از قفاي كس ....... آن ميبرد كه ما به كمند وي اندريم
سعدي تو كيستي كه در اين حلقه كمند ........ چندان فتاده اند كه ما صيد لاغريم
***********
کی رفته ای زدل که تمنا کنم ترا
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم ترا
بالای خود در آینه چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا کنم ترا
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مومن و ترسا کنم ترا
خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم
خورشید کعبه ، ماه کلیسا کنم ترا
زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم ترا
رسوای عالم شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم ترا
***************
اگر چه دوری از اینجا تو
یعنی در اوج زیبایی کنارم هستی
و هر شب به خوابم باز می آیی
اگر چه هرگز نمی خوابند
دو چشم سرخ و نمناکم
اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم
ولی یادم نخواهد رفت که یاد تو هنوز اینجاست
میان سایه روشن ها دل شیدای من تنهاست
نباید زود می رفتی و از دل کوچ می کردی
افق ها منتظر ماندند که از این راه برگردی.
***********
به يادش باده مينوشم که با دردش هم اغوشم
به يک جرعه به صد جرعه نشد دردش فراموشم
بگو اي مهربون ساقي به اون نامهربون يارم
به حق حرمت مستي بياد امشب به ديدارم
بيا اي سوته دل ساقي به مستي بي ملالم کن
خدايا امشب اين مي رو حلام کن حلالم کن
***********
اونقدر از تو میگم که میون اسم تو
توی آسمون عشق رنگین کمون پیدا بشه
اونقدر عاشق میشم که تو سرزمین عشق
بعد مجنون یه نفر صاحب نشون پیدا بشه
تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه
تو هوای تازه زندگی هستی
که تو قصر آرزو هایم نشستی
تو همون معجزه و لطف خدایی
که طلسم نا امیدی رو شکستی
تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه
میون گلها نرو ، سخته پیدا کردنت
آخه تو خودت گلی ، چه قشنگه دیدنت
میون گلها نرو ، سخته پیدا کردنت
گل خجالت میکشه از تو و خندیدنت
تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه
تو هوای تازه زندگی هستی
که تو قصر آرزو هایم نشستی
تو همون معجزه و لطف خدایی
که طلسم نا امیدی رو شکستی
تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه
*************
اندازه تموم ستاره ها
یکم کمتر از خدا
از بالا تا کف دریاها
شبح عشق تا روح مسیحا
از پاکی یوسف تا کرخ زلیخا
از جنون مجنون تا قلب لیلا
از عشق درگا تا گیتار لورکا
قسم به یوسف زهرا
خیلی دوست دارم به خدا
************
من بيتابيام را به كسي نميگويم
من هرگز انتظارم را با كسي جز پرندگان سبك بال تقسيم نميكنم
من صبوريام را فقط از سنگ خارا مي آموزم
من داشتن دل دريايي را از چشمه ميآموزم
من لطافت احساسم را فقط از شبنم صبحگاه ميآموزم
من استقامتم را فقط از كوههاي سر به فلك كشيده مي آموزم
من همه چيز را از نهايت آن مي آموزم
زيرا او به من آموخته كه نهايت چيزي را بياموزم
و من اورا نهايت همه چيز ميدانم
فقط او ...
شايد تو به نوشتهاي من بخندي
ولي من به خندههاي تو فكر ميكنم
و باز مينويسم ، مثل هميشه ...
****************
کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم
و می آویختمش بر دیوار
در اتاقم که پر از سایه ی توست
آن زمان عطر نگاهت را زندانی خود می دیدم
و به خود می گفتم
تو نوازشگر احساس غم آلوده ی من می مانی
ولی افسوس تو آن نیستی
آن کوچک پاک
که من از پاکی اندیشه خود پروردم
و بزرگش کردم
من نمی دانستم که تو با ضجه ی هر رهگذر
می خوانی
هیچ دل بر تو نمی باید بست
مهربان با دل سنگ تو نمی باید بود
سنگ دل نیستم اما ...
دل می خواهد که تو را باز
با خشم به خاک اندازد
و چو رگبار خزان
قلب گلگون تو را خسته و پرپر سازد
کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم
و می آویختمش بر دیوار
تا دو چشم تو
در ظلمت این تنهایی
شاهد پاکی و آشفتگی من باشد
کاش می شد
***********
رویش عشق ، سرآغاز کتاب من و توست
گوش کن
این صدای دل یک بلبل مست
در تمنای گلی است
که به او می گوید
تا ابد لحظه به لحظه دل من
با همه مستی و شیدایی و عشق
همه تقدیم تو باد
***************
ما سفر داریم تا سفر
می شود بار و بندیل بست و
سوت زنان رفت
می شود بی چمدان
لب دوخته
حتی بی اشک و بی در آغوش کشیدن کسی رفت و
برنگشت!
**************
عاقبت خانه ای میسازم توی خوابی شیرین
خوابی از این شب ها
شبی از آرامش یک شب بی فردا
سفری خواهم کرد خالی از فکر و خیال
مرکبم رام و خموش در سکوتی مرموز
دور خواهم شد دور
دور از اندیشه و وهم
عابری خسته ز راه آخر کوچه روز
خانه ام رویاییست پشت یک بیشه ز خواب
آسمانش نیلی روزگارش شیرین با شبی از مهتاب
کینه ها می مانند غصه ها می مانند آه ها رفته به باد
خنده را خواهم برد خاطری از یک دوست
کوله بارم این هاست می روم باداباد
خانه ام در خوابیست
که مرا سوی خود خواهد کشید
بعد یک روز بلند که پرم از بودن
خسته از رفتن ها خسته از دیدن ها
خواب یک دشت بزرگ خواب شیرین خیال
خانه ای خواهم دید خواب می بینم باز
خانه ای خواهم ساخت
گرم و آرام و خموش
آه کو آن شب ناب
هر شب از این شب ها می روم خواب و هنوز
کوله بارم بر دوش...
******************
يك روز عشقت را دزديدم
و براي اينكه جاي مطمئني داشته باشد
آن را در قلبم پنهان كردم .
غافل از اينكه روزي براي پس گرفتن آن
قلبم را خواهي شكست.
****************
دریا تو شاهد آمدن و رفتنهای بسیار بودی در زمان
بدیدی تو بسیار شاهکارهای آشکار و نهان
بگزار بماند نهفته در میان قلبت
که شاید باز آید آن شاهکارهای نهان
***************
بازم میام تو کوچتون
باز رد میشم از جلوی در خونتون
بازم میگم از دلتون
از اون دل بی مهرتون
بازم مبام به پیشتون
دلم شده عاشقتون
**************
در اين خلوت سرا من هم به تنهايی لقب دارم
پريشانی و شيدايی در اينجا هم شده کارم
تو دنيای منی و من غزلهايم بنام تو
ميان عمق رويايم شدم محبوب و رام تو
صدايت می کنم هر شب ميان خواب و رويايم
نمی دانی که هستم من ولی ديريست شيدايم
ميان ظلمت شب ها غمم را با تو می گويم
تو که تنها کسی هستی که جان را در تو می جويم
نمی دانم چه خواهد شد اسيرم در دو راهی ها
غرورم يکطرف ماند و دل ديوانه ام اينجا
چه می شد بشکنم روزی غرور جنس سنگی را
بگويم عاشقت هستم بمان با من تو ای زيبا
***************
اگر دوستت دارم
قيام عليه بندهاي ميان من و توست
اگر دوستت دارم
نمايشگر عشق خدايي میان من و توست
اگر كلمه دوستت دارم
تسكين دهنده قلب های من و توست
اگر دوستت دارم
پايان جدايي ها
اگر دوستت دارم
اشتياق راستين من و توست
اگر دوستت دارم
كليد زندان من و توست
پس با تمام وجود فرياد ميزنم
دوستت دارم
****************
منم و خلوت شبهای بیقرار
آرامشی دهد به دلم نغمه های تار
تازنده ام بدان که نیازم به خواب نیست
چون بعد از مردنم همه خواب است و انتظار....
***************
از اين همه احساس
يک عالمه حسرت به من دادی
و خود
در بی نگاهی يک آينه
پنهان شدی
می دانی چرا
قاصدک را دوست دارم؟
چون نه از تو
بلکه از اميد آمدنت
خبر می آورد
*************
دفترهایم را ورق می زنم
کتاب می خوانم
می روم و می آیم نام تو را می نویسم و می خوانم،
تکرار می کنم، از بر می شوم
راستی روزها را می شمرم تا دیدار...
هر چند کوتاه
من بر این راه می مانم شاید تنها اراده الهی بتواند مرا ازادامه راه بازدارد
به هر حال تا آن روز من می مانم...
************
منظره ای دیدنیست
بازگشتی به خویش باران را
و چشمه را از خود پر شدنی
که چشمه آغوش گشوده
باران قطره قطره در آن می گریست
□
هم بدانسان که چشمه بی باران
من خود را باخته بود پیش از آن
و تو مرا نمی شناخت
که اینچنین تا خود مرا
من تو را به خوش باخت
*************
من اگر تنهاي تنها
باز مي گردم به خانه
سايه هم حتي اگر بازم بخواند
صد هزاران صد بهانه
من ولي اميد دارم عشق برگردد به خانه
عشق اگر باشد
تو هستي باز مي گردي به خانه
دل اگر صادق بماند
عشق خواند صد ترانه
پس تو راهر لحظه نجوا مي كنم
عشق شبانه ......
**************
باران برایت مجلس ترحیم می گیرد
حال و هوای سینه ام را بیم می گیرد
اینجا غروبی خسته و غمگین سراغت را
از برگهای آخر تقویم می گیرد
یک نیمه سیب سرخ گاهی در خیال خویش
کام خودش را از لب آن نیم می گیرد
عشق خداوند و تو در قلبم نمی گنجد
روزی تعادل را از این اقلیم می گیرد
تو آن بت سرخی که در این داستان آخر
چشمت تبر از دست ابراهیم می گیرد
روزی از این زندان خودم را می رهانم. حیف
کبریٍِِ شعر من فقط تصمیم می گیرد
***************
شمردن بلد نيستم.
دوست داشتن بلدم.
و گاهی شده.
يکی را دو بار دوست داشته باشم.
دو نفر را يک جا.
چه کار می شود کرد؟
دوست داشتن بلدم.
شمردن بلد نيستم.....
**************
عشق آخر کند بنیانِ مرا
آتشی افکنده در جانِ مرا
عشق اگر این است که او دم میزند
می دهد بر باد ایمانِ مرا
*************
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره! بازم منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات. چه میکنی با سرنوشت؟
دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون
فدایه تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم
نمی دونی چقد دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا داره دوستت می میره
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه؟
غم غریبی عزیزم سردو شکستت نکنه؟
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون
من تو رو سپردمت دست خدای مهربون
تو از خودت برام بگو. بدونه من خوش می گذره؟
دلت می خواد می یومدم یا تنها موندی بهتره؟
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی می آرم
می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن
نورشونو بدرغه ی پاکی خنده هات کنن
یه شب تو بهار که غمت سر به سر دل می ذاره
من! همون کسی که بیشتر از همه دوست داره
******************
دارم میمیرم از غمت
یه روز بیا ببینمت
یه روز بیا که سینم پر بشه از عطر تنت
یه روز بیا ببینمت
به جون هر چی عاشقه یه روز بیا که بوت کنم
تو رو با چشم عاشقم دوباره روبه روت کنم
یه روز بیا ببینمت
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟
لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده
تا در نهايت سکوت فرياد بزنه :
دوستت دارم
***************
چند تا دوسم داري ؟
هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد
چند تا دوستم داري
يه عدد بزرگ مي گفتم
ولي وقتي تو ازم پرسيدي
چند تا دوستم داري گفتم:
يکي!!!
ميدوني چرا ؟
چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم
دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين؟
ماه يکيه
خورشيد يکيه
زمين يکيه
خدا يکيه
مادر يکيه
پدر يکيه
تو هم يکي هستي
وسعت عشق من به تو هم يکيه
پس اينو بدون
از الان و تا هميشه:
یکي دوستت دارم
***********
عاشقانه همراه من گام بردار
به من از آن بگو
كه توان گفتنتش را به ديگري نداري
بامن بخند
حتي آن گاه كه احساس حماقت مي كني
بامن گريه كن
آن گاه كه در اوج پريشاني هستي
تمام زيبايي هاي زندگي را
با من شريك باش
در كنار من
با تمام زشتي هاي زندگي ستيز كن
با من روياهايي را بيافرين تا به دنبال آن رويم
در شادي شريكم باش
براي رسيدن به آرزوهامان ياريم كن
با آهنگ عشقمان با من برقص
بيا درسراسر زندگي در كنار هم و با هم گام برداريم
***************
به چشمانم نگاه کن--خواهی دید
که چه معنایی برای من داری
قلبت را جستجو کن و روحت را
و انگاه که مرا انجا یافتی دیگر نخواهی گشت
به من نگو که این عشق ارزش تلاش را ندارد
نمی توانی بگویی که این عشق ارزش مردن ندارد
می دانی که این حقیقت است که
هر چه انجام می دهم برای توست
به ژرفای قلبت نگاه کن--خواهی دانست که
انجا دیگر چیزی برای پنهان کردن نیست
مرا هر چه که هستم قبول کن و جانم بستان
هر انچه دارم و این جان را نیز قربانیت می کنم
به من نگو که این احساس سزاوار نزاع برایش نیست
نمی توانم در برابرش مقاومت کنم--چیزی را به این اندازه نمی خواهم
میدانی که این حقیقت است که
من هر چه انجام دهم برای توست...
*************
من به غير از تو نخواهم، چه بدانی، چه ندانی
دل من ميل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی
ديده ام جـای تو باشد، چه بـمانی، چه نـمانی
مـن کـه بيمار تو هستم، چه بپرسی، چه نپرسی
جان به راه تو سپارم، چه بدانی، چه ندانی
مي توانی به همه عـمر، دلم را بفريبی
ور بکوشی ز دل من بگريزی، نتوانی
دل من سوی تو آيد، بپذیری، نبپذيری
جانی از بهر تو دارم، چه بخواهی، چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد، چه بخوانی، چه نخوانی
*************
تو كسي كه خنده اش طعم زمستان ميدهد
من ، همان كه ابتدايش بوي پايان ميدهد
خوب ميدانم كه يك شب ، يك شب بي انتها
عشق روي دستهاي بي كسم جان ميدهد
با تمام اين قضايا ، اين خزان مرده را
چشمهاي تو ، فقط رنگ بهاران ميدهد
قلب من هم با تمام عشق خود تا انتها
تكيه بر اين كلبه متروك و ويران ميدهد
روزهاي بعد ما ، همواره با اين عشق تلخ
بوي باران ، بوي باران ، بوي باران ميدهد ..
***************
تو اگر این روز ها
درست همین روزها
بیایی و عاشق شوی
میشود دور دنیا را در ثانیه ای گشت
می شود شاعر مرد
می شود
آنقدر بی خدا شد که
بمانی تو را از که بخواهی !؟
ــ جهنمی می شوم آخرش ــ
**************
می خوام بگم : دوست دارم! به پنجره به آسمون!
به این شب آینه دزد! به تک درخت کوچه مون!
می خوام بگم : دوست دارم! به تو ! به اسم نقطه چین!
به گریه های بی هوا! به کولی کوچه نشین!
می خوام بگم : دوست دارم! به هر رفیق و نارفیق!
به شاعران بی غزل! به جنگلهای بی حریق!
می خوام بگم : دوست دارم! به قاتلم ! به روزگار!
به اون کسی که میندازه به گردنم طناب دار!
دنیای ما عوض می شه ، تنها با این جمله ناب:
دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم تو این عذاب!
می خوام بگم : دوست دارم! به بادبادک به مدرسه!
به ترکه ی خیس انار ، کنار درس هندسه!
می خوام بگم : دوست دارم! به مرغ عشق بی قفس!
به جغد پیر بد صدا! به نی زنای بی نفس!
می خوام بگم : دوست دارم! به هر چی خوبه ، هر چی بد!
به خونه های کاگلی ! به سیبای توی سبد!
می خوام بگم : دوست دارم! به بغض تلخ انتظار !
به بدترین فصل سفر! به اخرین سوت قطار!
دنیای ما عوض می شه ، تنها با این جمله ناب:
دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم تو این عذاب!
********************
سیاه سوخته از آفتاب داغ تنت می آیم
بگذار برو تا
آب یخی روی سرم بریزند انگار و
همینجوری هاج و واج بمانم
گرمایی ام
تاب عشق ندارم
بگذار برو تا
همینجوری باران بیاید و
همیشه سرد سرد باشد دنیام
**************
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهمکرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخمهای من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
ازانقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدیبود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
...
وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغهای مرا تكه تكه می كردند
وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا
با دستمال تیرهقانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون میپاشید
وقتی كه زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعتدیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
****************
تو دفتر سیاه سرنوشتم
هر چی باید از تو بگم نوشتم
برات نوشتم عاشقم بخونی
روم نمیشه بهت بگم میدونی
چه مهربونی ماه آسمونی
برام عزیز تر از جون میمونی
چه جوری بگم دوستت دارم عزیزم
دلت بسوزه یار من بمونی
چه جوری بگم دوستت دارم عزیزم
دلت بسوزه یار من بمونی
تو زندگیم خیلی گلا رو چیدم
شاپریای قصه ها رو دیدم
هیچ کی با من مثل تو یار نبودش
تا تو رو دیدم از همه بریدم
چه مهربونی ماه آسمونی
برام عزیزتر از جون میمونی
چه جوری بگم دوستت دارم عزیزم
دلت بسوزه یار من بمونی
چه جوری بگم دوستت دارم عزیزم
دلت بسوزه یار من بمونی
*****************
لب دريا رو به موج ها
روي نيمکت تک وتنها
توي رويا با خيالت
زندگي رو زنده هستم
لب دريا عين موج ها
باز به يادت مي خروشم
تا بفهمي خيلي وقته
اينجا منتظر نشستم
لب دريا انتظارت چه قشنگه
همه عمر انتظارت چه قشنگه
دريا بازم منو فرياد مي زنه
مي گه خشکي جاي موندن ديگه نيست
بيا دريايیشو تا ماهي باشيم
آخه ماهي توي آب زندوني نيست
لب دريا انتظارت چه قشنگه
همه عمر انتظارت چه قشنگه
***************
عشق بازی به همین آسانیست
که گلی با چشمی ، بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
چشمه ای با آهو ، برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشق بازی به همین آسانیست
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشق بازی به همین آسانیست
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنج ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آن ها بزنی
عشق بازی به همین آسانیست ...
***************
در دور دست غوغایی است
و در چشمان تو چه می گذرد؟
اندوه را فراموش کن .
عشق در همین حوالی نشسته است.
باور کن قلبت را
که آکنده از عشق و پاکی است.
و بشکن!
افسون سیاهی را بشکن
و در شب طلوع کن...
بی پایان!
**************
کاش میشد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد
کاش میشد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش میشد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش میشد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیم شامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش میشد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله ی غمگین باران را شنید
بعد،دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزوها پر کشید
کاش میشد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
کاش میشد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش میشد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید د
در جواب خوب ها جان هدیه داد
سختی و نا مهربانی را ندید
کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اتاقش را به مروارید داد
کاش میشد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش میشد بر تمام مردمان
پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش میشد که دلی را شاد کرد
بر لب خوشکیده ای یک غنچه کاشت
کاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش میشد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
کاش میشد جای اشعار بلند
بیتها را ساده و زیبا کنم
کاش میشد برگ برگ بیت را
سرختر از واژهی رویا کنم
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غم دیده را تسکین دهم
کاش میشد در طلوع یاسها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم
کاش میشد با تمام حرفها
یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گمگشته را پیدا کنم
************
عشق شيرينش مرا فرهاد كرد
او بيامد مرغ دل را از قفس آزاد كرد
او بشد ليلا و ما مجنون روي ماه او
قلب ويران مرا آباد كرد
نام شيرينش تمام تلخي عمرم زدود
قبل از او دنيا برايم اين چنين زيبا نبود
بعد از او هم زندگي هست
وليكن تلخ تلخ
بعد از او اين زندگي ديگر چه سود
************
I want to touch the sky مي خواهم آسمان را لمس كنم
with a escalade of love با نردباني از عشق
I also want to fly مي خواهم پرواز كنم
to fly and go above پرواز كنم و بالا بروم
I want to pick one star مي خواهم ستاره اي بچينم
to make my heart light تا قلبم را روشن كند
I want to kiss a moon too مي خواهم بر صورت ماه بوسه بزنم
kiss it at a black night و آنرا درشبي سياه ببوسم
But I cant do everwork اما من نمي توانم هر كاري انجام بدهم
but it doesnt make me sad ولي اين مرا ناراحت نمي كند
im only a human من فقط يك انسان معمولي هستم
but it is not very bad اما اين هم خيلي بد نيست:
lightst stars and moon روشن ترين ستاره ها و ماه ها
and the bluest sky و آبي ترين آسمان ها
They are always near me هميشه نزديك من هستند
because god is nearby... زيرا خداوند هميشه كنار و نزديك من است...
****************
سر انجام با دیدن نگاه تو آرام می شوم
چو آهوی گریخته ای رام می شوم
باور نمی کنی ؟ ای همه هستیم
که من دارم به جرم عشق تو بدنام می شوم
من بی تو پای چوبه ی دار غریبی ام
روزی هزار مرتبه اعدام می شوم
با چشم های خویش مرا آرام می کنی
باور نمی کنم که چنین خام می شوم
گفتی که تو هرگز عاشق خوبی نمی شوی
گفتم : قسم به عشق ! سر انجام می شوم
**************
گُم می شوم در ناکجای باران خورده ی هر شب
در کوچه های باصفای چشم هایت
در جاده های خیس باران خورده ی هر شب
در جستجوی ردپای چشم هایت!
*************
زندگي شطرنج دنيا و دل است قصه ي پررنج صدهامشکل است
شاه دل کيش هوسها مي شود پاي اسب آرزوها در گل است
فيل بخت ما عجب کج مي رود در سر ما بس خيالي باطل است
ما نسنجيده پي فرزين او غافل از اينکه حريفي قابل است
مهره هاي عمر من نيمش برفت مهره هاي او تمامش کامل است
با دل صديق ما او حيله ها دارد و از بازيش دل غافل است
***********
نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد
آخر گلويم از صداي هاي پايت جان سپرد
آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود
به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد
آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت
كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد
آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني
كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد
آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است
بخوان شعرم كاین شعرم در هوايت جان سپرد آخر (فرياد)
**************
واژه واژه سطر سطر ...می نگارمت تورا
صفحه صفحه فصل فصل می سرایمت تورا
رشته رشته ...بند بند می کشانیم مرا
قطره قطره ...شمع شمع می گدازیم مرا
تو را دوست دارم ... به جای او که هیچگاه
ندیدمش...تو را بخاطر دوست داشتن
دوست دارم ...تو را بخاطر تو
دوست دارم ...تورا دوست دارم برای
بودنت ...برای دیدنت بر ای نگاهت
برای آن چشمان فریبایت ... تو را دوست
دارم بخاطر دل مهربانت ...تو را
دوست دارم برای خودم ....برای خودم ... تو
را می جویم نازنینم سالهاست که در
انتظارت چشم بر راه دارم و می خواهمت
با تمامی جان.... تو همان آفتاب یقینی ...بر
من بتاب تا سرمای این
دل فسرده ام را با گرمای وجودت حیاتی دوباره بخشی
***********
ای شما !
ای تمام عاشقان هر کجا !
از شما سوال میکنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه میکنید؟
یک نفر که تاکنون
رد پای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
گر چه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه ی گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود
نیمه های شب
نبض ماه را نمی گرفت
ای شما!
ای تمام نامهای هر کجا !
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می دهید؟
************
دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد ، خدایا ، دلم سنگ نیست .
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد !
نمی دانم این چنگی سرنوشت ،
چه می خواهد از جان فرسوده ام ؟
کجا می کشانندم این نغمه ها ؟
که یک دم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان برگرفتم ، دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه ی زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست :
مگر وا رهم از غم عشق او
مگر نشوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ی ماتم است
نمی خواهم این ، ناخوش آهنگ را
************
به سراغ تو شبی می آیم..
با دوصد بوسه ناز..
با دو صد راز و نیاز. . ..
به سراغ تو شبی می آیم...
با دلی خسته ز درد، با غم با غصه زیاد
مثل شبنم كه نشیند بر گل
چو حبابی كه نشیند بر آب
مثل بارون روی گلبرگ درخت
همچو دیدار تو با من در خواب
به سراغ تو شبی می آیم
من به دیدار تو باز می آیم...
با نسیمی آرام پر از عطر بهار
من به دیدار تو باز می آیم...
با دلی خسته ز درد، دور از نیرنگ و ریا
می دهم دل به دل قصه تو
قصه غصه تنهایی تو
می كشم بار غم تو بر دوش
خسته از دوری و تنهایی تو
به سراغ تو شبی می آیم